آهای بانوی روزگار

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

عشق کدوم غریبه یهو به جونت افتادچی شد که خیلی ساده عشقم و بردی از یاد
قلبم و بی تفاوت له کردی زیر پاهاتگول نگات و خوردم تو که فریب حرفات تو که فریب حرفات
آهاي خبر نداری دلم داره می میرههمدم بی کسی ها به بی کسی اسیره
بهش بگید هنوزم جاش خالیه تو خونمبگید هنوز داد میزنم برگرد دردت به جونمبیا بلات به جونم
آهاي خبر نداری دلم داره می میرههمدم بی کسی ها به بی کسی اسیره
بهش بگید هنوزم جاش خالیه تو خونمبگید هنوز داد میزنم برگرد دردت به جونمبیا بلات به ج
گر کند دنیا تو را ازمن جدا.... تو بدان در قلب من تو تنها صاحب خانه ای.به قول شاعر.... هیچ عشقی شبیه عشق اولین نیست.
روزگار سخت هم میگذرند.ما روزگار سخت کم پشت سر نگذاشتیم.
راحت و آرامش با این نازنین کچولوی من.دل را به خدا بسپار آرامش.هستم کنار اما در سایه ات.دوستت دارم اما آرام و بی سر و صدا. ãäÈÚ
مضحکه ی روزگار شدم هی میایم برق می اندازم به روحم جلا میدهمش باز روزگار با چرندیاتی همچون استقلال کردستان و بچه های کار و حرف های فلان سلبریتی و سایز خواهران کیم کارداشیان باز عین کفتر می ریند درست وسط ان همه زحمتم..
یادم هست زمانی بود چقدر باید زور میزدم تا بتوانم قطره ای اشک بریزم یا چقدر با خودم کلنجار میرفتم تا فقط حسم را به خودم بازگو کنم و ان را قبول داشته باشم ..
حال اوضاع تغییر کرده با کلی زور و زحمت خودم را تغییر داده م دگر فکر نمیکنم ری
 
به گذشته كه فكر می كنم  اصلا یادم نمی آید جایی از روزگار به میل خودم پا در عرصه ی عشق گذاشته باشم  انگار دونیا خودش به میل خودش قدم های مرا هدایت می كرد  انگار روزگار بی خیال وجودم شده بود  فقط تو بودی تو و فقط تو  نمی دانم چگونه تسخیر این احساس شدم  گفتی و من شنیدم گفتی و من ماندم گفتی و من سكوت كردم  در همین رویا ی خوش بودنهایت فرو رفته بودم كه قصد رفتن كردی  آن شب آن كابوس لعنتی خبر رفتنت را به من داد  هنوز از تكرار آن كابوس پریشان می شوم  رف
..هیچكس خودش را در هیچ رابطه اى مقصر نمیداندهمه ى ما آنقدر غرور داریمكه همیشه حق را به جانبِ خودمان میدانیماز نظر خودمان،فرشتگانى هستیمكه داشتیم زندگیمان را میكردیمكه یك نفر آمد و ما را با خاك یكسان كرد و رفت ...داخلِ شعرهاداخلِ متنهامیگردیم دنبالِ جمله اى كه طرف مقابل را بكوبد وما را مظلوم ترین آدمِ دنیا نشان دهد...گاهى یادمان میرود آدمى كه الان میخواهیم سر به تنش نباشد،تا دیروز پُزَش را به عالم و آدم میدادیمكمى انصاف شاید...
که است بفهمد دن
کام من از کار گیتی کی برآرد روزگار.  
  دردم از بی کامیم بیرون شد از حیز شمار
باخودم گفتم کی ام اندیشه ای چندین کنم.  
روزگارافسون من خواندودرآوردم دمار
چندروزی خلعتی ازحیرت و آشفتگی
برتن اندیشه ام پوشانده این ناهوشیار
بعداز اینها می بنوشم بی شمار
تا بر اندازم ز دوش ثقل   بار
عشق دوران شبابم غافل ازخویشم نمود
عاشقم اری ولی با دیدگانی شرمسار
چندروزی گشته بودم تا بیابم نام جاه
حاصلم شد زین عبث درد و غمان بیشمار
همچومجنونم اسیرکوی خوبان کی شدم
✌✘آهاي✓دُختـَری کِه نَــذر کَردی این یِه ماهو واسه امام
حُسِین چادر سیاه سَـر کُنــی✓
 
آهاي
✓پِسَـری کِه موهات آخرین مُدِ فَشِنہ ولے این شبا یه
 
تیپ یه دَست مِشکی زَدی و سَرِت رو پاییـــن
 
اِنداختــی✓
آهاي
✓دُختـَری↯ کِه تو خیابون صِدای نوحہ شِنیدی و
 
روسَریتو کِشیدی جُلو و گُفتی اِمشَبو بیخیـــال✓
 
آهاي
✓پِسـَری که اِمشَب دوستِت خواست بِه یـِه دُختـَر
 
تیـکه بِندازه
 
✓دَست گُذاشتی رو شونَــش گُفتـــے :
 
✓این شبا
     حرفهایی هست که  حرف دل آدمه ولی پیش هر کی بگی خوشش نمیاد! تلگرام جای خوبی برای درددل نیست  اونجا همه دارند همدیگر رو سرگرم می کنن! خدا نکنه یکی سرشو از تو کلیپ ها در بیاره و   یه حرف جدی بنویسه! اونوقت بقیه اعضای گروه اعتراض می کنند و گروه رو ترک می کنند و این خودش نشون دادن اعتراض به حرف دیگرانه!  اوضاع خوب نیست. آدم هر روز نگرانه. دیگه مثل سابق نمیشه فیلم سینمایی یا کمدی تماشا کنی و به روزگار بخندی! الان روزگار داره به ما می خنده و این حرص
نیستم 
اینجا نیستم 
اصلا هیچ جا نیستم 
یه چیزی داره با سرعت توی مغزم حرکت میکنه و هرچی توش هست رو از بین میبره
داره منو از خودم میگیره
اینی که الان هستم رو نمیشناسم
این حرفایی که میزنم حرفای منه؟
این کارایی که میکنم کارای منه؟
من؟
من؟
من؟
یادم نمیاد "من"کیه؟
وقتی میگم من انگار دارم از یه آدم دیگه ای حرف میزنم 
"من" اینجا هستم یا نیستم؟
چرا این "من" انقدر آشفته اس؟
 
دلم میخواد بلند داد بزنم و بگم :
آهاي 
کمک...
صدامو میشنوید 
نجاتم بدید 
آهاي...
کس
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
 
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
 
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
 
زیرا
هر چیزی و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند...
 
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
 
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
 
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم! ãäÈÚ

مى گویید: "چون میگذرد، غمى نیست"من هم خوب میدانم میگذردولىچطور گذشتنش مهم است!اینكه روزگار را براى خودتان سیاه كرده باشید كه گذشتن نیست!گذشتن به نظرم آن است كه به همانى كه میخواهى بگذرداینكه هر روز، خودتان را در اتاق حبس كنیدیااعتصاب غذا كنید كه درست نمیشود!آدمى كه رفته، با این كارها باز نمیگرددنگذارید زندگى تان، طورى حركت كند كه فقط بگویید: "چون میگذرد، غمى نیست"دست بردارید خواهشاً!زندگى را براى خود سخت نگیریدیقه روزگار را سفت بچسبید كه م
آهاي خبردارمستی یا هشیارخوابی یا بیدارخوابی یا بیدار
 
تو شب سیاهتو شب تاریکاز چپ و از راستاز دور و نزدیک
 
یه نفر دارهجار میزنه جارآهاي غمی کهمثل یه بختکرو سینه‌ ی منشده‌ ای آوار
 
از گلوی مندستاتُ برداردستاتُ برداراز گلوی من 
 
از گلوی من
دستاتُ بردار
 
کوچه‌ های شهرپُرِ ولگردهدل پُرِ دردهشب پر مَرد وپُرِ نامرده
 
آهاي خبردارآهاي خبردارباغ داریم تا باغیکی غرق گلیکی پُرِ خار
 
مرد داریم تا مردیکی سَرِ کاریکی سَرِ بارآهاي خبرداریکی سَر
آرام تر ای  روزگار !من هنوز یه عالمه حرف ناگفته دارم و کار ناکرده...هی روزگار!
چقدر زود زود از روی خرداد های تقویم من گذر می کنی! آرام تر ....آرام تر........
 
حالا که بیشتر شبیه آدم بزرگا می شوم دلم برای کودکی هایم تنگ می شود !نگاه کن! کودک درونم دلش میخواهد شیطنت کند....خدای من ...طفلک درون من باورش نمی شود این همه سال را بدو بدوکرده ....اصلا خستگی هم حالی اش نیست...
 .....!هیس.....برای بزر گ شدن کمی تمرکز میخواهم..... دیروزنبض احساسم تند تند می زد....  ...امروز ه
-ابزار تعلیم و تربیت : همانطور كه در روزگار كنونی نیز ورزش و تربیت بدنی یكی از دروس مدارس و دبیرستانها و دانشگاهها و یكی از رشته های درسی به حساب می آید ، در آن روزگار نیز ورزش و مهارتهای ورزشی یكی از ابزار تعلیم و تربیت و از شاخه های درسی بوده است ، كودكان ، نوجوانان و نوباوگان ملزم به آموختن آن بوده اند اما اگر امروز لااقل در كشور ما درس ورزش با زنگ تفریح و ساعت وقت گذرانی مترادف شده است ، اگر در مدارس و دانشگاهها درسی به این نام هست ، فقط برای
نقاشم و همیشه تو را تار می‌کشم
خطی سیاه بر تن افکار می‌کشم
من مذهبی ترین پسر خانواده ام
این روزها به یاد تو سیگار می‌کشم
دستم پر از کبودی و زخم است بعد تو
از بس که دست بر در و دیوار می‌کشم
از روزگار بعد تو بسیار می‌خورم
از روزگار بعد تو بسیار می‌کشم
از روز بعد رفتنت امید زندگی 
جای نفس حروف صدادار می‌کشم
میرزا محمدحسین حدائق ãäÈÚ
خسته از بار گنه چون تیر برق از رنج سیممی کند گاهی نوازش روی خشکم را نسیم
یادم آرد روزگار رفته با هم صحبتانمن درخت سرو بودم در دل باغی عظیم
در بهاران مست می گشتم کنار گلرخانقصه می خواندم براشان با نفس های نسیم
فصل تابستان به روی سینه ام بانوي سیبتکیه می زد بار او را می شدم با او سهیم
من پناه باغ بودم در خزان روزگارباغ سرماخورده را از جان ودل بودم حکیم
چون زمستان میرسید و برف و باران بیشمارمی شدم چتری به روی نونهالان سقیم
دست صنعت آمد و ناگه مرا
هنوز هم گرفتار اندوهم . گرفتار روزهایی که می گذرد و همچنان دربند اسارتم
می خواهم بگذرم از این روزهای دلتنگی اما اسارت امانم را بریده 
دلتنگ آدمهایی هستم که بیگناه آمدند و مدتی کنارمان زیستند 
اما هیچکس آنها را ندید و گمنام و بیگناه تن به خاک سپردند 
دلتنگ مادرانی هستم که یک تنه برای فرزاندانشان به جنگ فقر میروند
دلتنگ پدرانی هستم که شرمسار و خجل هر شب دیر به خانه برمیگردند تا 
شرمنده نگاههای کودکانشان نباشند.
دلتنگ دلهای غمگینی هستم که هر
layground school bell rings again, دوبارہ زنگ مدرسـہ بـہ صدا در اومد Rain clouds come to play again, دوبارہ ابرهاے بارانے بازیشون رو شروع ڪردن Has no one told you she's not breathing? ڪسے بهت نگـ؋ـتـہ ڪـہ اون دیگـہ نـ؋ـس نمے ڪشه؟ Hello, I am your mind giving you someone to talk to, آهاي، من ذهن تو هستم، ڪسے ڪـہ میتونے باهاش صحبت ڪنے Hello... آهاي. . . If I smile and don't believe, اگـہ لبخند مے زنم و باور نمے ڪنم Soon I know I'll wake from this dream, بزودے از این خواب بیدار مے شم Don't try to fix me, I'm not broken, سعے نڪن من رو درست ڪنے من خراب ن
بانوي خوب من
بانوي مهربان من
سلام ! سلام و برترین سلام ها بر تو
ای بانوي خوبی ها
بگو کی و از کجا آمدی
بگو چطور شدی همه ی زندگی من
بگو که من روزی هزار بار این سوال هارا در ذهن خود مرور میکنم
بانوي من باید اعتراف کنم تا بحال وجود هیج چیز جز تورا جدی نگرفته ام حتی عشق را
بانوي مردادی ام
تو ای بانوي مردادی چه کاری دست دل دادی J
شعله ای در من به راه انداخته ای اما نه میسوزاند نه آتش میزند ولی تا دلت بخواهد وجودم را گرم می کند...
پریسا خانوم پریسا بانو خیل
 
- براى شما جكه براى ما خاطره ست ترینِ امروز:
مسئول ثبت نام براى كارت ملى هوشمند، شناسنامه هاى هردومون رو با نام هاى خانوادگى متفاوت و یک نام مشترک براى هر دو مادرمون -از قضاى روزگار- دیده، خیلى جدى میپرسه خواهر و برادرین؟
  ãäÈÚ
روزگار ما
زمستانی سرد کلاغی غذا نداشت تا جوجه هایش را سیرکند  گوشت بدن خود را جدا میکرد و به جوجه هایش غذا می داد تا بخورند ......
زمستان تمام شد کلاغ مرد اما بچه هایش نجات پیدا کردند و گفتند خوب شد که مرد و از این غذای تکراری راحت شدیم ...
ãäÈÚ
یکی از نامردی های این روزگار اینه ک بزرگ شدنمون رو ب بدترین شکل ممکن نشونمون میده
مثلا وقتی میخواد نشونت بده چقد خانوم شدی،زن کامل شدی،مرز۲۰ سالو رد کردی،اینجوری نیس ک ی روز پاشی تو آینه نگاه کنی ببینی چقد قیافت جا افتاده تر شده،نه!
حتی ب پیدا کردن موهای سفیدتم راضی نیس
واسه شیر فهم شدنت ی روز صبح پا میشی نشونت میده زندگیت ب جایی رسیده ک بعد از فقط ۵ماه عقد تو سن ۲۲سالگی ب بدترین شکل با بدترین حال روحی باید طلاق بگیری و از عنفوان جوانی مهر زن
سلام..
سلام امرهانی.مهربون من.
اومدم تابنویسم میترسم...
میترســـــــــــــــــــــــــــــــــــم از این روزگار و اتفاقاتش
یعنی اتفاقات جهان
یعنی از آدما
آخه چم شده من؟..
بخواب خانوم خانوما بسه........
ازبس کم خواب شدی این افکار میاد تو ذهنت....
باشه
الان
میرم
میخوابم..
  ãäÈÚ
دویدم و دویدم به کربلا رسیدم کنار نهر آبی لبهای تشنه دیدم یه باغبون خسته با یک دل شکسته کنار آب خسته زانو زده نشسته کوچولوی شش ماهه اگه طاقت بیاره عموجونش تو راهه آهاي آهاي ستاره یه دختر سه ساله خواب باباشو دیده اشک میریزه میناله امام مظلوم من کاشکی کنارت بودم وقتی که تنها موندی رفیق راهت بودم
 
  ãäÈÚ
یک ماهو نیمه که ندیدمش
آخر هفته ی پیش با ذوق اومدم خونه 
کلی برنامه ریزی 
آخرش چون دیدن ما به هزارتا اتفاق بستگی داره
ندیدمش
و امروز هم برمیگردم به اون شهر لعنتی
بزرگترین شکنجه دلتنگیه!
 
این هفته، هفته ی سرنوشت سازیه برای ما
التماس دعا
#یکتا ãäÈÚ
آهاي دختری که نذر کردی این یه ماه محرم رو
واسه امام حسین چادر سیاه سر کنیآهاي پسری که موهات آخرین مد فشنه
ولی از امشب یه دست مشکی زدیآهاي دختری که تو خیابون صدای نوحه شنیدی
و روسریتو کشیدی جلو
آهاي پسری که امشب دوستت خواست به یه دختر تیکه بندازه
دست گذاشتی رو شونش گفتی
"امشب محرمه..بیخیال"
آهاي با توام دمت گرم
 
 
ولی ای کاش همه میدونستیم کل یوم عاشورا و کل ارض کربلاست...!
 
ای کاش همیشه همینطور می بودیم. ãäÈÚ
 عاشورا واژه ای است که قرن هاست بر قلب شیعیان حکومت می کند . خبر از حادثه ای شگرف است که همه ارزش های انسانی را در بر گرفته است . رویدادی است که در تاریخ بشری یک بار در دفتر روزگار ورق خورده است ولی هرگز گذر زمان نتوانسته است بر چهره آن غبار نشاند .
چشمه زلالی است که در هر بهار از نو می جوشد و دانه های تشنه در دل خاک را سیراب می کند و از هر دانه ای درختی برومند برای سال بعد به بار می آورد . عاشورا روایتی است که در این چند قرنی که از آن می گذرد تاریخ ر

نباشد که به سرحد تحملم برسم و جَری شوم . و آنگاه قادرم تمام اصول اخلاقی و اجتماعی را به زیرپا گذاشته و مسبب این جریان را بر صفحه ی روزگار پودر کنم !
پی نوشت : سر حد تحملم بیش از حد تصور بالاست و آنکه توانسته به این سرحد برسد قطعا سزاوار بدترین هاست ! ãäÈÚ
وقتی روزگار و سرنوشت با شما نباشد دوتا راه داری؟
راه اول اینکه بمانی و همیشه چیز را فقط نگاه کنی و سکوت کنی وبعداز مدتی جنازه ات را دفن کنند یعنی دق مرگ شدن؟؟؟؟؟
 
راه دوم اینکه همه را آتش بزنید ودلت را خنک کنی
 
من اگه در این موقعیت قرار بگیرم یک چند روزی راه اول را میروم بعد با آمدن راه دوم همه چیز را به پایان می رسانم .خط پایان!!!!!!!!!!! ãäÈÚ
دهم ربیع الاول مصادف با سالروز ازدواج رسول خدا حضرت محمدبن عبدالله(ص) و حضرت خدیجه(س) است.
درست 25 بهار از عمر گرانبها و پربرکت پیامبر می‌گذشت که با بانوي چهل ساله‌ای به نام «خدیجه» که برترین
بانوي روزگار خویش بود، پیمان زندگی مشترک را امضاء کرد و فصل جدیدی در زندگی‌اش آغاز شد.
ازدواج پیامبر با «خدیجه» شباهتی به ازدواج‌های شناخته شده نداشت، بلکه در نوع خود بی نظیر و دارای
ویژگی‌هایی بود، چراکه این پیوند مبارک و مقدس نه ثمره زودگذر و دوستی
پاییز آمد ...
با بادهای سردش ...
با خزان و برگ ریزانش ...
دوباره خش خش برگهای خشک و پرسه های بی هدف ...
در کوچه های پاییزی احساس غربت نمی کنم ...
انگار تازه روزگار، رنگ مرا به خود گرفته است ...
انگار درختان هم کم کم دارند حال مرا می فهمند ...
انگار خود را در آیینه ی پاییز می بینم ...
خشک و رنگ باخته ...
خسته ...
و ابرهایی که می بارند ، بی امان ... ãäÈÚ
در گذار روزگار
 
ابراهیم گلستان
 
انتشارات بازتاب نگار
سال نشر : 1395
6 تا از داستان ها از مجموعه جوی و دیوار و تشنه هستند که قبلا معرفیشون کردم : چرخ و فلک – صبح یک روز خوش- درخت ها- با پسرم روی راه-بعد از صعود-ماهی و جفتش . دو داستان دیگه هم از کتاب شکار سایه شون هست ظاهرا که عبارتند از :
ظهر گرم تیر : مرد باربر سواد ندارد و باید بار را به مقصد برساند .
لنگ : پسرک مامور کول گرفتن منوچهر فلج است تا زمانی که برای او چرخی می خرند .
کتاب قشنگیه یه جاهایی زیا
به رغم سیلی امواج، صخره وار بایستدر این مقابله چون کوه استوار بایست
خلاف گوشه نشینان و عافیت طلبانتو در میانه میدان کارزار بایست
نه مثل قایق فرسوده ای کناره بگیرنه مثل طفل هراسیده ای کنار بایست!
در این زمانه بدنام ناجوانمردیبه نام نامی مردان روزگار بایست!
بس است اینکه به آه و به ناله در همه عمربه انتظار "نشستی" به انتظار بایست
تو شب سیاه    ، تو شب تاریکاز چپ و از راست ، از دور و نزدیکیه نفر دارهجار میزنه جارآهاي غمی که مثل یه بختک رو سینه‌ ی من شده‌ ای آوار...از گلوی مندستاتُ بردار ...دستاتُ برداراز گلوی مناز گلوی من دستاتُ بردارکوچه‌ های شهرپُرِ ولگردهدل پُرِ دردهشب پر مَرد وپُرِ نامردهمرد داریم تا مرد..یکی سَرِ کار ،یکی سَرِ بارآهاي خبردار .................. یکی سَرِ "دار"توی کوچه‌ ها؛یه نسیم رفته  پیِ ولگردی..توی باغچه ‌ها؛پاییز اومده پی نامردی..پاییز اومدهپی نامردی..
امان از دل زینب....
حال داغ دیده رو کسی خوب میفهمه که عین داغ رو دیده باشه
زینب جانم جرعه ای از صبوری خودت نصیب ما و مادرم کن
امان از فراق برادر امان از لبان تشنه امان از دیدار آخر
امان...
واین. روزگار گاهی چقدر تلخ می شود
خدایا شکرت که تو همیشه هستی و من به این دارایی بزرگم می بالم
  ãäÈÚ
زهرای مرضیه بانوي زمانی
تو در ره حق جوی تابانی
مظلوم و وفادار چون طاهرقدسی
جان تو در افتاده با پیرو ،تاری
شرو ستم و نایره افشان سناهی
سالار جهان مونس تو مولای، علی
زاهل آل علی از ازل و دهر بمانی
دنیا و زمانه طیبه وفاتح مهدی
"فایق "چه بگویدخدایاتو رحمانی
  ãäÈÚ
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها