دعای رفتن شخصی

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

حس می کنم که دیگر وقت رفتن است
هیچ میلی حتی به اندازه ای کم ،برای ماندن نیست
هر چند که این رفتن خیلی وقت پیش مرا به سوی خود برد اما
مانده بودم با بساطی کهنه از زندگی که همان هم دزدی به غارت برد
آرام و ساکتم ...خاموش و فرو رفته
خودم ،خودم را می بلعم ...
وقت رفتن است این روزها که از ابتدا برای ماندن و بودن نبودم
غربت و غریبگی آوار می شد در لحظه هایم هرجا و هر وقت
وقت رفتن است این بار ãäÈÚ
بدترین اتفاق در پاییز آن است، که کسی برود؛رفتن های پاییز با رفتن های دیگر فرق می کند،رفتن های پاییز در سکوت انجام می شوند،رفتن های پاییز شوخی سرشان نمی شود،و زندگی این را به ما خوب یاد داده بود.آدم هایی که در پاییز می روند، هرگز بر نمی گردند، حتی اگر برگردند، دیگر آن آدم سابق نیستند،و این خاصیت پاییز است که همه چیز را تغییر می دهد؛خیابان ها را، کوچه ها را، پنجره ها را، خاطره ها را، درخت ها راو بیشتر از همه، آدم ها را ... ãäÈÚ
 
در این مقاله تصمیم داریم شما را با دعا برای عزیز شدن نزد شخص خاصی  دعا جهت عزیز شدن نزد همه دعا برای عزیز شدن نزد معشوق دعاي عاشق كردن از راه دور دعاي شانس آوردن دعا برای راضی شدن شخصي برای کاری دعاي خوش شانسی دعا زبان بند دعا برای دور كردن شخص بیشتر آشنا کنیم.
 
دعا برای عزیز شدن نزد شخص خاصی  
یا رَحمنُ كُلُّ شَیءٍ وَ راحِمَهاگر كسی بد خلق باشد و مردم از خلق بد او به زحمت بیافتند و خواهند او سلیم شود باید پنهان از او این اسم رابر حریر سفید با
لحظه رفتن آدما دست خودشون نیست...
وقتی به رفتن محکوم میشی، دیگه موندنت جایز نیست...
باید دل بکنی و بری حتی اگه خودت نخوای...
مسافر شدن و قدم گذاشتن به جاده ای که مقصدت معلوم نیست ...
خیلی خطرناکه ! ...
خدایا تکیه گاهم تویی.......
دستمو بگیر و کمکم کن با تنها شدنم بار دیگه خطا نکنم!!! ãäÈÚ
همه رفتن یه ساعت پیش .مامان و بابام و داداش کوچیکم وخانومش فقط  اون یکی داداشم مونده پیش من و اجیم احتمالا امسال نذری بدیم امیدوارم که بدیم.رفتن کرمانشاه و خواستگار جان شاید بیاد پیششون یا حداقل برای صحبت بیاد.ولش کن بابا بگذریم الان میخوام پس فردا نذری درست کنم بنظرتون چجوری میشه؟؟حتم دارم خوب بشه ایشاا... ãäÈÚ
در این مقاله تصمیم داریم شما را با دعاي مسخر كردن شوهر بهترین دعا برای رام كردن شوهر طلسم بستن زبان شوهر طلسم شوهر طلسم رام كردن شوهر طلسم مطیع كردن افراد دعا برای مطیع شدن فرزند دعا برای مسخر كردن افراد دعاي مطیع شدن دیگران بیشتر آشنا کنیم.
 
 
آیات 7و 8 سوره بینه :
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِكَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ
جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِ
ابتدا تصمیم می‌گیریم. یعنی به لطایف‌الحیل خویشتن را راضی می‌کنیم راه بیافتیم. ممکن است سولات زیادی برایمان پیش بیاید؛ از جمله این‌که چرا؟ ممکن است بترسیم. از موجوداتی که در پیاده‌روها دراز کشیده‌اند و مترصد راه‌روندگان هستند تا به آن‌ها پشتِ پا بزنند. یا این‌که گمانه‌زنی کنیم درباره مقصد. گلوله‌ای که در استخوان است و آن مین‌های مخفی ما را مجاب به نرفتن می‌کنند. اما فراموش نکنیم، ما باید اگر شده جنازه‌مان را به دوش بکشیم. بالاخره هم

رفتن همیشه آسون تره از موندن و هنر در موندگاریه .رفتن کسی رو از پا نمیندازه .اونچیزی که آدما رو منقلب می کنه باور نکردن و عدم پذیرش رفتن هاست .دیگه وقتش رسیده تا باور کنم دنیا همیشه مطابق میل ما رفتار نمی کنه و آدما به طرز  حکیمانه ای میان ولی گاها به طرز مسخره ای میرن !و من همچنان باید از هر رفت و آمدی یاد بگیرم رمز موندگاری رو و اشتباهات رفتنیا رو تکرار نکنم☺ .رفتن هایی که فقط با کمی مهارت می تونستن به موندنای موندگار تبدیل بشن.دیگه وقت خداحاف
همیشه به این فکر می‌کنم اینایی که میرن سوریه چه ایمان قوی‌ای دارن. واقعا هم اعتقاد راسخی می‌خواد. یه وقت هست یکی می‌خواد بره ولی نمی‌تونه بره. ولی من تاحالا حتی نیت رفتن هم به سرم خطور نکرده چه برسه به اینکه حسرت رفتن رو بخورم. یه دلیل بیشتر هم نداره و اونم اینه که خودمو لایق رفتن نمی‌دونم. خودمو آماده‌ی رفتن نمی‌بینم. اینایی که میرن از قیافشون معلومه که وصلن. من برم اونجا چی کار؟ اینها جهاد اکبرشون رو انجام دادن، با جهاد اصغرشون تکمیلش م
چرا همش ازین میگی که من رفتم؟
پست دیشبم کجاش معنی رفتن و خداحافظی میداد؟ شب به خیر بود و بیان اینکه دوستت دارم.
نظری که گذاشتی رو بخون. تو بودی جای من شب به خیر میگفتی؟ میگفتی دوستت دارم؟ می رفتی. من کجا حرف از رفتن زدم؟
اگر میخوای اذیتم کنی الان که میدونی غمگینم وقت خوبی نیست، اگر هم نظرت واقعا اینه که من باید یه چیزایی بگم برات در این مورد. ãäÈÚ
باید بگذرد تمام این روزها و سالها که ظاهرا تنها دلخوشی همین است
باید تمام شد از این آغازهای تلخ 
از این اواسط تنگ و فشرده شده 
راه آنقدر زشت است که تنها پایانش نجات می دهد 
اما این رفتن و رفتن ...تا کی ؟ 
این رفتن های مکرر و نرسیدن ها
این نشنیدن ها و ندیدن ها ...
گوشه ای نیست برای چند لحظه خلوت بی غم 
در این دایره ی درد هیچ گوشه ای برای خلوت نیست 
برای گریز از هست ...برای ماندن در نیست 
شکل چه شده ام من ؟
یک حجم پراکنده در میان باد 
خورده های برگ در مس
خوش خرامان میروی ....
ای جان جان بی من مرو
سرو خرامان منی
در دل و جان بی من مرو
 
من.نوشت:دستتان بالای سرم باد مولای من...قلبم را دریاب مولای من...برایم شده ای تنها در امید....ناامیدم برنگردان که جایی ندارم برای رفتن...پایی ندارن برای رفتن...و دلی ندارم برای برگردانده شدن ãäÈÚ
در این مقاله تصمیم داریم شما را با دعا برای انداختن مهر خود در دل دیگران  دعاي به دل نشستن مهر دعاي تسخیر دل دعاي افتادن مهر به دل از راه دور دعا برای جلب محبت دیگران دعا برای جذب دیگران دعا برای دل کندن دعا برای جلب توجه شخص مورد نظر دعاي تسخیر دل برای ازدواج بیشتر آشنا کنیم.

 
 
دعا برای انداختن مهر خود در دل دیگران
هر کس خواهد کسی را به دوستی خود مایل سازد، چندان که یکساعت بدون او شکیبایی و تحمل نتواند کرد این ایه را بخواند، به طعامی بدمد، و
خب وقتی پذیرفته میشی تو یه شركت حس خوبیه ولی وقتی یه مدت میگذره و متوجه میشی كه اوضاع اقتصادی انقد داغونه كه مردم افتادن به جون هم واسه گرفتن طلب هاشون و همه كارها تقریبا قفل شده میگی ای كاش فیلتر رو نگذرونده بودم تا كمتر آگاه بشم از اوضاع فعلی. تو این چند روز سركار رفتن بدترین صحنه اون لحظهای بود كه تو میدون ونك همه خسته و كوفته به صف شده بودن واسه رفتن به خونه
بالا رفتن سن حتمی است ... اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد ! ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ بزن ... ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮش ...
ﻣﺒﺎدا ! ﻣبادا ... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ دوست من...
پایان آدمیزاد نه از دست دادن معشوق است... نه رفتن یار... نه تنهایی...
هیچکدام پایان آدمی نیست!!! آدمی آن هنگام تمام میشود که دلش پیر شود...
 
با کسب اجازه از خانم زهرا اویسی ãäÈÚ
صدای پای عید می آید و دل مومن بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است.. از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست و شوی جان در نهر پاک رمضان است.عید سعید فطر پیشاپیش بر شما عزیزان مبارک و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما.خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.(آمین)
  ãäÈÚ
 
در این مقاله تصمیم داریم شما را با طلسم مطیع كردن افراد  دعا برای بیقرار كردن معشوق دعا جهت مطیع شدن مرد دعاي مطیع شدن دیگران دعا برای مسخر كردن افراد بهترین دعا برای رام كردن شوهر دعاي عاشق كردن طرف مقابل دعاي عاشق كردن سریع دعاي عاشق كردن از راه دور بیشتر آشنا کنیم.

 
طلسم مطیع كردن افراد
 یا رَحمنُ كُلُّ شَیءٍ وَ راحِمَهاگر كسی بد خلق باشد و مردم از خلق بد او به زحمت بیافتند و خواهند او سلیم شود باید پنهان از او این اسم رابر حریر سفید با
دارم به راهی که باید برم نگاه می کنم می بینم که راه زیادی وجود داره که باید برم با تموم سختیاش ولی به عشق هدفی که دارم ادامش می دم....نمی دونم نتیجه می گیرم یا نه ولی نمی خوام جوری باشه که آخرش به خودم بگم که کاشکی یکم فقط یکم بیش تر تلاش کرده بودی!
چند وقت پیش تر کتاب کفش باز رو می خوندم و جمله ای رو دیدم که هنوز یادمه! نویسنده توش نوشته بود توی مسیری که میری نایست به راهت ادامه بده...منم به همین نتیجه رسیدم که نباید بایستم باید ادامه بدم. هر جا هم ن
 
در این مقاله تصمیم داریم شما را با بهترین دعا برای رام كردن شوهر دعاي مسخر كردن شوهر طلسم رام كردن شوهر طلسم شوهر دعا برای بستن زبان شوهر دعا برای اخلاق بد مرد دعا برای مطیع شدن فرزند دعاي مجرب برای بستن زبان شوهر دعاي مطیع شدن دیگران بیشتر آشنا کنیم.

 

بهترین دعا برای رام كردن شوهر
الله علیه وآله وسلم قال: من قرأها فکانما تصدق علی کل مؤمن ورث میراثاً  و أعطی من الاجر کمن اشتری محراً و بریء من الشرک و کان فی مشیة الله من الذین یتجاوز عنهم.
 
من به پرواز تو باور دارم
و به رفتن پى خوشبختى نابى
که نمى دانى چیست
من به گامى كه تو بر مى دارى
روى لغزنده ترین سطح جهان
من به رفتن پى هر معنایى
 من به تردید تو باور دارم
من به بذرى كه فشاندم بر خاك
به درختى كه چنین
قد بر افراشته زیبا و جوان
من به شادابى این روح لطیف
و به احساس تو باور دارم
من به ایمان تو باور دارم
نه قفس مى سازم
 نه به آواز تو می گویم هیچ
من به پرواز تو باور دارم
و به اوجی که پی اش می گردی
من همیشه
به تو
باور دارم ãäÈÚ
بی شك كنكور برای من لعنتی ترین منطق دنیاست...طوری كه منظقش لعنتی تر از پفك و بستنی خوردن ادم های بنظر نرمال به حساب می آید
دلم میخواست از همان بادی امر مرا تنها من بود و بس! نه خانواده ای نه آشنایی
چقدر راحت میشد رفتن،رفتن از زهرماری ترین مختصات دنیا به شاید نقطه ای كه من در آن واقعا "من" باشد
اما در زمانی كه حال میباشد و حال خوشی هم ندارد آن نقطه  برای من نقطه ایست كه طول و عرضش هردو صفر است.
(00:00)
#writings on the wall,Sam Smith
راه رفتن خوب است.همیشه خوب بوده است.همیشه به درد می خورد.وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود.وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود.اگر بخواهی فکرکنی می توانی راه بروی . اگرهم بخواهی ازفکر خالی بشوی بازهم باید راه بروی. برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی و برای ازیاد بردن آزار و بی مهری مردم بازهم باید راه بروی .وقتی جوانی. وقتی پیری. وقتی هنوزبچه ای .هر توقف یعنی یک چیزخوشمزه. وبرای توقف بعدی باید ر
با سلام 
دوستان عزیزی كه كتاب را تهیه فرمودند باید توجه داشته باشند كه مطالبی كه تحت عنوان نكته ذكر شده اند از تجربیات شخصي اینجانب
است و مطالب پاورقی مطالبی است كه صد در صد توضیحات شخصي اینجانب بوده كه لازم به ذكر بوده است. 
هنر جویان عزیز برای اینكه تمرینات را درك كنند لطفاً مطالب را با دقت مطالعه بفرمایند. 
با تشكر.   ãäÈÚ
قبلا دلم میخواست یک کسی، یک چیزی، یک حسی، یک حالی تا همیشه بماند. حالا اما میدانم آدم تجربه که کرد، کتاب قصه اش را میبندد و میگذارد توی کتابخانه، حالا میدانم هیچ حس و حالی تا همیشه ماندنی نیست، اما رفتن ها و تمام شدنها هم ته دنیا نیست. کتابها تمام میشوند اما همیشه قصه جدیدی، آدم جدیدی سر و کله اش پیدا خواهد شد. من فکر میکنم این خود بنفشه شدن است، آدمها فقط وقتی بنفشه شوند میتوانند وطنشان را در جعبه های خاک به هر جا که دلشان خواست ببرند. آدمها فق
"شعر زندگی"شب آرامی بود  می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آم
در این مقاله تصمیم داریم شما را با دعا برای دور كردن شخص دعا برای دور شدن از خانواده شوهر دعا برای دور شدن دشمن دعا برای رفتن مهمان دعا برای مهمان مزاحم دعاي مجرب برای دفع مزاحم دعا برای دور شدن مادر شوهر دعا برای فراری دادن دشمن دعا برای نیامدن شخصي به خانه بیشتر آشنا کنیم.

 

دعا برای دور كردن شخص
امام صادق (ع) فرمود: هرگاه از شر کسی خائف و بیمناکی این دعا را بخوان. «اللهم انک لا یکفی منک احد و انت تکفی من کل احد من خلقک فاکفنی شر (نام فرد شرور آ
توماس مان در مورد نوشتن می گوید:
"نویسنده شخصي است که نوشتن برایش از بقیه مشکل تر باشد."
تا وقتی کسی کاری را شروع نکرده درکی از نحوه انجام آن کار ندارد و معمولا کار را قبل از شروع ساده فرض می کند. در حالی که با پیش رفتن و یادگرفتن تازه متوجه می شود که وارد چه دنیایی شده است. 
این موضوع درباره فیلمنامه نوسیس هم صادق است و فقط فیلمنامه نویسان حرفه ای میزان  دشواری این کار را می دانند. ãäÈÚ
 وبلاگ یک یا چندین صفحه اینترنتی است که در آن شخص یا گروه به نوشتن مطالب در موضوع یا موضوعات گوناگون و متنوع می پردازند و ا فکار، عقاید اشعار و یا خاطرات خود را برای مطالعه عموم در آن قرار میدهند. به زبان ساده یک سایت کوچک و شخصي است که به شما امکان منتشر کردن مقالات و خاطرات را بعنوان صفحه شخصي میدهد.  ãäÈÚ
#
یکی از زیباترین اعمال روز جمعه می توان به خواندندعاي ندبه اشاره کرد و مصلی شهرک قدس تقت از جملهمسجد ها و تنها مصلی این شهراست که هرهفته دعاي ندبهدر صبح روزجمعه با حضورجمعی از مردم دراین مصلیبرگزارمی شود و این مراسم نیزحال وهوای خاصی داردگزارش تصویری دعاي ندبه 7 مهرمصلی شهرک قدس تفت : ....
 
    ãäÈÚ
 در توضیح به سوالات مكرر بازدید كنندگان ،باید عرض كنم در مورد این كه آیا استفاده از دعاهای ذكر شده در وبلاگ و سایت های گوناگون ، می تواند گره گشای مشكلات شخص خواننده شود یا نه؟ همانطور كه در پست های گذشته به تفصیل توضیح داده شده، لازم به یادآوری مجدد است كه این دعاها جنبه كلی دارد و با توجه به تنوع دعاها و اذكار بنا به طالع شخص، دعا یا ذكر خاصی استخراج می شود و از طرفی نوشتن دعا آداب و ساعت خاص خود را می طلبد وبرای نوشتن دعاها نیاز به كسب اجازه
من ذهنم داغون شده، از دست رفته ! هزینه هاى زیادى واسش پرداخت كردم .. هزینه هایى مثل عمرم رو .. 
ادمها اومدن و رفتن ..
عادمها اومدن و رفتن ..
انگار ما اومده بودیم كه فقط ببازیم .. ما همش باختیم .. باختیم اما اون طرف هم برنده نشد..بدیه زندگیه همینه. شاید یه باگ بزرگ دنیا همین باشه، كه ما میبازیم، اما اونم میبازه !
بگذریم ..
بابالنگـ دراز، باباى همه ى بچه هاى قدیمیشه، بچه هایى كه یكى یكى بزرگ شدن و رفتن و یادشون رفت روزى اینجا چه بروبیایى داشتن ..
دنیاى مجا
 
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماسترود دنیا جاریستزندگی ، آبتنی کردن در این رود استوقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایمدست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟!!!هیچ
حرف دل: این روزها عمیق تر به هر آنچه می گذرد فکر می کنم احساس می کنم بهتر می توانم مسیر زندگی را طی کنم  ãäÈÚ
امروز تولدمه .
خیلی حالم خوبه 
تو اولین ساعات ورود به سی شهریور زنداداشم گفت که عشق اولم که هفت سال عاشقش بودم اما ازدواج کرد بعد از حدود دو سه سال زندگی داره طلاق میگیره و همه کارای دادگاهیشونو کردن و فقط یک جلسه دیگه مونده .
خب من حسی دارم که نمیدونم ناراحتم یا خوشحال .
ولی خب ناراحتم نیستم فقط میترسم دوباره اونی که میخوام نشه .
یعنی این تجربه اخرم سر این پسره که ازش نوشتم و بینمون بهم خورد ترس دارم .
چون من آرزو کردم که بهش برسم اما توو زرد از
روزی یک مردی بود که خیلی دست و پا چلفتی بود و یک کاری با در امد کم داشت اما میخواست که کار بهتری یاد بگیرد. برای همین از شغلش استعفا داد و به دنبال کار بهتری گشت. او آنقدر به دنبال کاری با در امد بالا گشت اما پیدا نکرد تا یک روز که فردی را دید که شغل او پیمانکاری بود و وضع مالی خوبی داشت؛ او تصمیم گرفت که وارد این حرفه شود اما یاد گرفتن این کار برای او سخت بود و مرد علاوه بر این که این کار را یاد نگرفت حتی کار خودش را هم فراموش کرد. ما نباید از دیگرا

 

ماندن همیشه خوب نیست …رفتن هم همیشه بد نیست …گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت …باید رفت تا بعضی چیزها بماند …اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت …گاهی باید رفت و بعضی چیزها کهبردنی ست با خود برد …مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور …برو و بگذار چیزی از تو بماندکه نبودنت را گرانبها کند …عشقت را بردار و برو ….

ãäÈÚ
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه حالا من یه ا
 
کفشهایم را میپوشمو در زندگی قدم میزنممن زنده ام و زندگیارزش رفتن داردآن قدر میرومتا صدای پاشنه هایمگوش ناامیدی را کر کندخوب میدانم ک گاه کفش هایمپاهایم را میزنندمیفشارند و ب درد میاورنداما من همچنان خواهم رفتزیرا زندگی ارزش لنگان لنگان رفتن را نیز دارد . . .
 
 
 
واژه‌ی: احمدی نژاد,  خزنده,  قطب نما,  سه بعواژه‌ی: احمدی نژاد,  خزنده,  قطب نما,  سه بعدی,  حمام رفتندی,  حمام رفتنواژه‌ی: احمدی نژاد,  خزنده,واژه‌ی: احمدی نژاد,  خزنده,  قطب نما,  سه بعدی,  حمام رفتن  قطب نما,  سه بعدی,  حمام رفتنواژه‌ی: احمدی نژاد,  خزنده,  قطب نما,  سه بعدی,  حمام رفتن ãäÈÚ
که یدفعه ایزابلا صدای مارش رو از توی حیاط شنید بلند شد و گفت : مارم اومد و بعد همشون با هم به سمت حیاط رفتن و مار  رو دیدن مار سمت ایزابلا رفت سرش رو پایین اورد و پشت سرش رو باز کرد و دوقلو ها در حالی که خواب بودن و دستای هم رو گرفته بودن رو ایزابلا دید و لبخند زد و گفت : کاسپین هر دو سالمن دو قلو ها بیدار شدن و از سر مار پایین اومدن و تا مامان و باباشون رو دیدن با گریه به سمتشون رفتن و کالوس و نیلا اونها رو بغل کردن کردن و از اینکه  بچه هاشون سالم بو
سلام
بعضی اوقات تو دو راهی های عجیبی قرار می گیرم. بین رفتن و موندن
روزهای پر برکت و حال خوب کن. مثل دیروز که تا ظهر خبری از رفتن نبود اما انگار که دعوت شده باشم به دعاي روز عرفه, وقتی که رسیدم به این فراز "وَ أَنَا الَّذِی أَخْلَفْتُ أَنَا الَّذِی نَكَثْتُ أَنَا الَّذِی أَقْرَرْتُ و من همانم كه عهد خود شكستم من همانم كه اقرار كردم " احساس سبکی و حال خوب داشتم و امیدوارتر از همیشه بودم,منی که هیچ وقت از تو و رحمتت و مهربانیت نامید نشدم ,و به یاد اوردم که تو همیشه همراه من بودی و از همه چیز آگاهی و مهربان ترینی بر
از همین روز همین شب باید متفاوت شد
چه فرصت ها که از دست نرفت 
چه خوشی ها که قربانی اینده نکردیم
چه خنده ها که قربانی استرس هایمان نشد
ترس از رفتن
ترس از نرسیدن
ترسِ از چشمانش افتادن 
بزرگ تر شدیم ترسهایمان شد تجربه  برای ادامه دادن زندگی با ترس های بزرگ تر از رفتن ها
ترس از شکست
ترس از کم اوردن 
ترس از عقب ماندن از بقیه
ولی کاش زودتر بفهمیم 
اگر خندیدن باعث عقب ماندن از زندگی های پر ترس این جماعت است من خواهان این عقب ماندگی ام 
اگر یک ساعت خوا
بازم همه رفتن بیرون و من دل و دماغ بیرون رفتن نداشتم .موندم خونه تا داداشم بیاد بهش شام بدم بعدش شاید کلیدررو بخونم و جلد هفت تموم کنم بلاخره....
موندم بین دوراهی که امین بلاک کنم یا نه؟؟؟دوستم میگفت بعد از بمب اتم مخرب ترین سلاح دنیا نادیده گرفتنه و الان تو اینستام هست خلاصه سعی میکنم نادیده بگیرمش من واجیم یه تفکری داریم که همیشه همه برمیگردن بنظرتون باید منتظر بمونم؟ یا بلاک کنم بره؟ من همیشه سعی میکنم ادمای نصفه نیمه رو نذاررم تو زندگیم ه
نقش مهم متابولیکی ویتامین E اثر آنتی اکسیدانی آن میباشد.عامل موثر برای از بین بردن رادیکال های آزاد میباشد..در تشکیل پلاسما و غشا سلول نقش مهمی دارد.کمبود این ویتامین شامل یک سری عوارض و مرض های مشخص و واضح است که غالباً با بروز نقص و نارسایی در غشاء سلول همراه است.همچنین تحلیل عضلات در اثر کمبود ویتامین E نیز ممکن است.از بین رفتن گلوبول های قرمز ممکن است. از بین رفتن گلوبول های قرمز،تحلیل بیضه ها در نرها،کاهش تولید تخم در ماده ها عوارض کمبود
یک وقت هایی هم آدم شنوا برای درد و دلت نداری...
بلندی برای فریاد کشیدن نداری...
توفیق برای روضه رفتن نداری...
زور کتک زدن نداری...
وقت گریه کردن نداری...
خواب راحت نداری...
پای رفتن نداری...
صبر ماندن نداری...
حال کار کردن نداری...
نای دویدن نداری...
عرضه ی دعا کردن نداری...
دل خیلی از کارها را نداری...
ولی مجبوری ادامه دهی...
بی وقفه...
بی چاق کردن نفس...
بی کس و کار...
یک وقت هایی متن هدفمند توی وبلاگت نمی نویسی...
یک وقت هایی فقط می آیی توی یک صفحه ی دورافتاده ی ب
وقتی از روی قبرها رد می شم، ب آدمایی فکر می کنم ک اون زیر دراز کشیده ن و چشماشونو برای همیشه بسته ن. ب آرامششون حسرت می خورم. با خودم فکر می کنم تو ذهن هر کدومشون چقدر حرفای نگفته بوده؟ کدوماشون عاشق بودن؟ کدوماشون حس می کردن خوشبختن؟
ب قبرای قدیمی ک می رسم یه حس افسردگی خاصی دارم... سنگی ک شصت هفتاد سال پیش روش نوشته ن: پدر. پدر اما امروز تنهاست... چون پسرش هم مرده.
همیشه فکر می کنم کسی ک تو دنیا ب عشقش نرسه، چشماش تو گور باز می مونه. از پشت خروارها
سلام
هفته ی گذشته باباجون با عمه جون اینا اومدن شمال و روز پنجشنبه صبح رفتیم اداره پست و کارت های ملی هوشمند رو از اداره پست تحویل گرفتیم. همون روز پاسپورت من هم دستمون رسید و اگه خدا بخواد و آقا بطلبه میخواهیم بریم کربلا.
پنجشنبه شب باباجون اینا با پدرجون و عموها و ... رفتن مسجد حضرت صاحب الزمان تا زنجیر بزنن. فرداییش هم که جمعه بود دم ظهر دادا اینا رفتن سمت چالوس.
جمعه خیلی دوست داشتم که مراسم شیرخوارگان رو بریم اما از بس خسته بودیم و مامان جو
تصمیمم را گرفته بودم. تصمیم گرفته بودم که بروم سراغش، که سراغش رفتن نوعی سراغ خودم رفتن است. تصمیم کرفته بودم که این بار هم نترسم، تا ببینم چه می شود. تصمیم گرفته بودم خودم نباشم، خود بهترم باشم. باعث میشود بخواهم خود بهترم باشم. تصمیم گرفته بودم تا تولدم به خودم کادوش بدهم.
تصمیمم شاید اشتباه باشد. دارم دوباره بهش فکر میکنم. تا کی باید اینطور باشد؟
+ امروز ماه دوم از پروژه سه ماهه شروع میشود. ماه اول موفقیت آمیز بود. ماه دوم را ببینیم چه میکنیم
دوستان و علاقه مندان گرامی از آنجا كه كتابی با عنوان  دفاع شخصي و یا بهتر بگوییم مبارزه با وسایل دم دستی مانند چوبدست و.....را كه در مدت زمان مدیدی به انتخاب كتاب و اندیشیدن در مورد موضوع آن اختصاص داده بودم به زودی با خواست خداوند متعال  به زیور طبع آراسته خواهد گردید بر آن شدم تا از آنجا كه شاید دوستانی علاقه مند به هنر دفاع شخصي باشند یك راه ارتباطی بین خودم و آن عزیزان  ایجاد نمایم. لذا علاقه مندان میتوانند جهت شركت در كلاسهای صرفاً ورزشی م
دوستان و علاقه مندان گرامی از آنجا كه كتابی با عنوان  دفاع شخصي و یا بهتر بگوییم مبارزه با وسایل دم دستی مانند چوبدست و.....را كه در مدت زمان مدیدی به انتخاب كتاب و اندیشیدن در مورد موضوع آن اختصاص داده بودم به زودی با خواست خداوند متعال  به زیور طبع آراسته خواهد گردید بر آن شدم تا از آنجا كه شاید دوستانی علاقه مند به هنر دفاع شخصي باشند یك راه ارتباطی بین خودم و آن عزیزان  ایجاد نمایم. لذا علاقه مندان میتوانند جهت شركت در كلاسهای صرفاً ورزشی م
در یک روز پاییزی سارا از پشت پنجره ی اتاقش به حیاط نگاه می کرد که از برگ های زرد و نارنجی پوشیده شده بود .  باد آرامی می آمد که برگ ها را از زمین جدا می کرد و دوباره به گوشه ی دیگری از حیاط می انداخت .  
سارا لباس گرم و نارنجی اش را پوشیده بود اما مادرش اجازه ی بیرون رفتن را به او نمی داد .  بنابراین در اتاق شروع به راه رفتن کرد .  ناگهان فکری به ذهنش رسید..  
کاغذ رنگی های زرد و نارنجی را به صورت برگ درآورد و بعد کف اتاق پخش کرد .  
شال گردن را دور گرد
آرام باش ارام جانم! 
زندگی در گذر ثانیه هایش درس بزرگی به من داد...
كه همیشه والاتر از مصلحت بیندیشم
یاد داد كه بگذرم و روان شوم
قلبم را بچلانم و خالی كنم
مهربانم! 
با خودت مهربانتر باش. 
عشقت را نثار عشقهایت كن
لبخند را قربانی لحظه هایت كن
و بوسه هایت را نثار آنان که در کنارتند
در پایان
مرا در این مسیر پرپیچ و خم بدرقه كن
دعاي پرمحبتت را پشت سرم بریز 
و برایم آرزوی لبخند كن. 
 
  ãäÈÚ
مدتی نبودم و ادرس وبلاگمو گم کرده بودم که بالاخره پیدا شد
از فوت سالار گفتم و ناامیدی که بعد از اون توی زندگیم اومد من در اوج نا امیدی و به یاد سالار کنکور ارشد دادم و با رتبه تک رقمی باز هم تهران قبول شدم سال اول درسها خیلی سخت بودن اما از سال دوم توی مرکز کپی دانشگاه کار میکردم اما یه جرقه بودم که استاد راهنمام تو ذهنم زد گفت باید از ایران بری گفتم استاد من پول ندارم گفت جورش کن من پس انداز زیادی نداشتم زبانم بد نبود اما خود اموز زبان خوندم پو
متخصص طب فیزیکی و توانبخشی با اشاره به مشکل خواب رفتن دست گفت: این مشکل به دلیل یک بیماری بروز می کند که باید آن را درمان کرد.
حبیب مفخم، متخصص طب فیزیکی و توانبخشی در برنامه «یک نکته یک متخصص» شبکه رادیویی سلامت با اشاره به بیماری تونل مچ دستی گفت: خواب رفتن انگشتان دست، به ویژه در هنگام استفاده از تلفن یا کارهای دستی یا  حالت شدیدتر آن  در زمان خواب که منجر به بیدار شدن فرد  می شود و با تکان دادن و حرکت هایی در ناحیه مچ دست تسکین پیدا می کند،
سلام 
سلاااااام باز اومدم
قراربود از دلگرفتگیام چیزای بد نگم اما چه کنم وقتی حرف بزنم کمی آروم میشم
متاسفانه من برعکس همه ام که همه از عیدخوشحال وشاد میشن امامن از عید متنفرم
چرا . چون همه جا تعطیله وسوت کوره وحبس میشم تو خونه
دوست پایه هم ندارم که برم جایی . جایی هم بخوام برم یا مهمون دارن یا سفر رفتن
امسال دیگه بدتر سالای قبل همه رفتن سفر (ان شاالله خوش باشن) 
آره این هم حکایت روزگارمن کاش زود تعطیلات زود تموم بشه بره پی کارش ãäÈÚ
مرد کوتاه قد از رفتن همسری استفاده کرد.
بسته را لای سه جعبه پیچید و بعد تسمه پلاستیکی زد و دوباره کلی پلاستیک حبابدار و سلفون دورش بست.
فکر کنم تلافی کسادی چند وقتش رو سر ما درآورد.
من و دختری که از خنده هلاک شده بودیم.
یاد طنز تلویزیون افتادیم که حلقه ی مسافر رو تو کارتن بزرگ بسته بندی کردن و کلی پول بابتش گرفتن و دست آخر مسافر گرفتار از پرواز جا ماند.
قبل از رفتن به سالن ترانزیت فرودگاه گفتم بیا بریم دفتر مسئول ترمینال گزارش بدیم اوضاع بسته بن
تفاوت on time با in timeاگر کاری را on time انجام دهید، به این معنی است که آن را درست سر وقت انجام می‌دهید؛ اما اگر کاری را in time انجام دهید، معنی آن این است که آن را کمی زودتر از برنامه‌ریزی‌تان انجام می‌دهید. در موقعیت‌های مشکل و خطرناک مثل آتش‌سوزی یک ساختمان، باید آرزو کنیم تا آتش‌نشان‌ها in time برسند تا از وقوع یک رویداد بد جلوگیری کنند:They hoped the firemen would arrive in time.تفاوت throw at با throw toچنانچه فعل‌هایی مانند throw، shout و point را به جای حرف اضافه to با حرف اضا
بده سر تکون برو رد شو عابری 
نیس حرفی از جونی که میدی ناقابلی
بنده ی اونیم که خوبیش هس دائمی
اعتباری نیس مث هیچکس
واسه ادامه ی داستان بگو حاضری
دیدی به سطح کارت
میزنی و بعد میری تو لحظه واسه
شهرت هر دم پول میدی خودتم میدونی نیس این راه و چاهش
آره واسه رفتن زوده بد
چشمارو میبندی از روی غم
قصدته بگردی دنبال مرگ
بغضو میبلعی تو از راه تنگ
مگ داره فرق بابا
رفتن اونایی که میگی بشون داداش
خلوته دورت میگذرن لحظه ها تو خلوت خودت 
با یکی آشنا میشی که بهت

از پارسال ،فکر  رفتن به تنگه رغز ذهنمو مشغول کرده بود و هر دفعه با فکر کردن بهش هیجان زده می شدم، تا اینکه امسال عید، رفتن به رغز رو جزو اهداف و برنامه هام گذاشتم، و بالاخره با پیشنهاد و همفکری دوستم احمد، تصمیم گرفتیم  برنامه رو  هفته آخر مردادماه اجرا کنیم.اما از اونجایی که یکسری از بچه ها تصمیم داشتن اون هفته به دماوند صعود کنن، برنامه یک هفته عقب افتاد و تاریخ ۲ شهریور برای حرکتمون از تهران قطعی شد. با توجه به تجربیات دوستان و گروه های دی
مریم رفت ...
همه از نبوغ و هوش او سخن گفتند. همه از فقدانش در جامعه علمی احساس ازردگی کردند. و همه گفتند کاش مریم نرفته بود.
اما یک نفر نگفت خدا ب داد دل همسرش برسد.او بوده شب و روزش عشقش و همه زندگی اش از میان رفته ...
مریم های زیادی میروند.شاید در سطح مریم میرزایی نباشند ولی برای همسرشان شاید در ان حد و حتی بالاتر باشند. به دریا رفته میداند مصیبت های دریا را...
من برای رفتن مریم خیلی ناراحتم ولی ...برای بی کس شدن همسرش بیشتر
سرطان واژه ای که موقعی فکر
پاییز برایم دوست داشتنی است، نه فقط پاییز که همه فصل ها را دوست دارم و زندگی برایم دوست داشتنی است، حتی بدترین آب و هوا ها را دوست دارم گویی در پشت آن عشقی نهفته است عشقی که با من حرف می زند و سختی های آن فصل را، آن آب و هوای به ظاهر بد را برایم شیرین می کند، پاییز را نه فقط امروز که از کودکی دوست می داشتم و به مانند فصل های دیگر با آن عشق بازی می کردم، برایم حال و هوای شروع مدرسه را داشت با اینکه باید از شادیهای تابستان دل می کندم، شادی هایی که کم
مراسم سنتی الغوث الغوث یکی از مراسمات قدیمی روستای چهل زرعی عرب میباشد،بدین صورت که در هنگام خواندن دعاي جوشن کبیر یک ظرف بزرگ که در آن شربت ریخته می شود در وسط قرار داده می شود و یکی از بزرگان و ریش سفید روستا با تسبیح در هنگام خواندن هر فراز از دعاي جوشن کبیر در آن دور میزند تا این شربت متبرک شود،دعاي جوشن کبیر صد فراز دارد که باید صد مرتبه تسبیح داخل ظرف شربت دور داده شود و این آیه هم خوانده می شود.سُبْحانَكَ یا لا اِلـهَ إلاّ اَنْتَ الْغَو
بالاخره وقت رفتن رسید ، رفتن از این دیار و از سرزمینی که در آن بزرگ شده ام ...
اما دیگر نه اضطرابی دارم ، نه دلشوره ای ، هر چه هست یک زخم است ....
دیگر نگاهم به پشت سرم نگران نیست چون اینقدر بدی دیدم و اینقدر چهره ی واقعی را احساس کردم که تردیدی به جانم نمانده است ...
خوشحالم ، هم از رفتن و دور شدن ، هم از اینکه آن  چیزی نشد که همگان پچ پچه می کردند ، من آن تصمیمی را گرفتم که درست ترین تصمیم بود و برای همین آن چیزی شد که من و همسرم می خواستیم ... گوشه ای
دوتا دخترای داداشم رفتن حموم
بعد داداشم وایساده پشت در..لامپ رو خاموش میکنه
به خاطر خودت میگویمتنهایی کافه رفتن را یاد بگیرتنهایی مهمانی رفتن راتنهایی سفر رفتن راتنهایی خرید کردن راتنهایی خوابیدن راکه اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بوداز همه این چیزها جا نمانی
به خاطر خودت میگویمساز بزنکه انگشتانت به وقت نبودنشچیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشدکه بتوانی بی شراب و بی یار هم مست شوی
به خاطر خودت میگویمخانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقیسبز و روشن و زنده نگه دارکه کاشانه ات آرامشکده ات باشد
به خاطر خودت میگویمهر روز
امروز ۱۳ مهر ۹۶ سالگرد انگشتری منو عشقم بود 
خیلی خوب بود 
تعتیل شدن کناس دنبالش رفتن البته دقیق تر بگم از دیروزش شرو شد روزمون
دعاي چهلم صحیفه ی سجادیه دعاي امام سجاد (علیه السلام) وقتی خبر مرگ کسی به او می رسید یا هنگاهی که  مرگ را به یاد می آورد. خداوندا ، بر محمد و آلش درود فرست و ما را از گرفتار شدن به آرزو های  طولانی باز دار ، و ما را با دور ساختن از انها به درست اندیشیدن در بهتر انجام دادن عمل واجب توفیق عطا کن ، تا اینکه به تمام نمودن وقتی را بعد از وقتی و دریافتن روزی را بدنبال روزی و پیوستن نفس کشیدن را به تنفس بعدی و پی آمدن قدمی را بعداز قدمی آرزو نکنیم . و ما
میثم چشمش به قاصدکی افتاد که کنارش در هوا می‌چرخید . با خوشحالی آن را گرفت و‌ در میان دستانش نوازشش کرد . میثم قاصدک ها را خیلی دوست داشت . بعد از مدتی قاصدک را به هوا فوت کرد و‌خودش هم دنبالش رفت ...
از آن روز به بعد بیشتر‌‌ وقت ها میثم با آن قاصدک سرگرم بود . گاهی آن را جلوی صورتش می‌گرفت و با او حرف می‌زد . میثم از آرزو های خود برای قاصدک می گفت . آرزوی راه رفتن ، دویدن و‌ رفتن به جاهایی که هنوز ندیده بود ...
او در خیال خود کوچکتر و کوچکتر می شد .
صبح که آمدم یاد داشت روزش رو خوندم . در مورد برجام و ایران و و سیاستهای روز آمریکا
هوا خیلی ملس شده ی کمی از اون گرمای وحشتناک کم شده . این همه سال به یاد
ندارم که همچین گرمایی داشتیم . همیشه کمی بارندگی بود اما امسال خشکسالی تمام
تقریبن دو ماه باران نبارید . هوا چنان بر زمین شد بخیل که تمام برگهای درختا جمع شده .
مدیر گرامی شرکت رفتن سفر خارج از کشور و علی مونده و حوضش . و کلی کارهای مالی و
چکها که باید انجام بشه . دو روز پیاپی هم که خونه مهمون داشت
 
((فروغ))درد تاریکیست درد خواستنرفتن و بیهوده از خود کاستنسر نهادن بر سیه دل سینه هاسینه آلودن به چرک کینه هادر نوازش ، نیش ماران یافتنزهر در لبخند یاران یافتن...
@@@@@@@@
 
شبیه تورو ندیدم که بهم بگه عزیزم ولی ته قصه بره و بده فریبم تو چشام بازم اشک بشه جمع واسه دیدن ِ چشاش ِ پُره درد دلم همه چیمو بهش تکیه کنم با کسی باشم که باشه شبیه خودم ولی حیف که دیگه غریبه شده و من پُر شده از غریبه دارم چرا دور شدی از من تو کور شدی حتماً که ندیدی چقدر به تو من خوبی کردم یه درد توی مغزم یه عقده با یه رفتن یه حسی بدی که همه ی شهر ردت کردن ãäÈÚ
شبیه تورو ندیدم که بهم بگه عزیزم ولی ته قصه بره و بده فریبم تو چشام بازم اشک بشه جمع واسه دیدن ِ چشاش ِ پُره درد دلم همه چیمو بهش تکیه کنم با کسی باشم که باشه شبیه خودم ولی حیف که دیگه غریبه شده و من پُر شده از غریبه دارم چرا دور شدی از من تو کور شدی حتماً که ندیدی چقدر به تو من خوبی کردم یه درد توی مغزم یه عقده با یه رفتن یه حسی بدی که همه ی شهر ردت کردن ãäÈÚ
تجربه‌ی دوباره‌ی این حس تلخ این‌بار بیشتر و نزدیک‌تر، این بار همراه بلاتکلیفی و درموندگی، بین موندن و رفتن.. برای دو سال انتظار.. این انتظار لعنتی که سال‌هاست همراهمه و دست‌بردارم نیست، ای  کاش زودتر گفته بودی، کاش این‌جور منو توی این حال خفه رها نمی‌کردی .
  ãäÈÚ
در دیار ما مرسوم است وقت خداحافظی به خدا میسپارندت وقتی میگویند خودت مراقب خودت باش میدانی که دیگر حتی خدا هم نزدیک نیستانقدر باید محم باشی که فقط روی پای خودت باشیوقتی که تکیه گاهی نباشد تا به ان تکیه کنیوقتی که بدانی باید قورباغه را قورت بدهیوقتی بدانی دندان را باید بکشیوقتی بدانی جاده زندگی بی انتهاست و تو تنهاییبا کوله باری از خاطرات گام در راهی میگذاری که جبر زندگیس سالها تر بیت و باور و ارزو رو باید گذاشت و رفت حس مردن دارن جایی که دل
 
 
گاهی اوقات رفتن آنقدر هم که میگویند بد نیست
آدمها تا خودشان تجریه نکند نمیفهمند از دست دادن یا برعکس به دست آوردن چه لذتی دارد
رفتن از دنیای کسی
رفتن به دنیای کسی
همه بستگی به این دارد که تو چطور با واقعیتها کنار بیایی
چطور بد و خوب را از هم سوا کنی
تصمیمهای بزرگ حاصل تجربه های عمیق است
وقتی رفتی و فهمیدی اشکال کار از کجاست 
آن را جایی در دفترِ ذهنت میان شلوغی افکارت آویزان کن و هر شب قبل خواب دوره اش کن
زندگیَت همیشه دوربرگردانِ تجربه ها
گفت ...
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانماین درد نهان‌سوز، نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهتمن مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب، شبانگاهگر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوارگامی به سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، من سوخته در دامن شبهاچون شمع سحر، یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی‌مهریت ای گل که در این باغچون غنچه پاییز، شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی، تو بشنو ز نگاهمدارم سخنی با تو و گفتن نتوانم....
گفتم
بسم الله الرحمن الرحیم افوض امری الی الله ان الله بصیر باالعباد.
... آنچه می ماند فعل درست است و گفتار صحیح!
زمان ها می گذرند و رنگ موی به سپیدی سوق می یابد و اینها نشانه‌ای برای رفتن است که ماموریت همه انسان ها است. ماندن در مقابل رفتن! اختصاص به او دارد که هوالباقی.
زنگ ها همیشه به صدا در امده اند اما چه گوش هایی که شنوا نیستند.
اگر از مبدا خبری نداریم مقصد را می شناسیم پس باید خود را آماده سازیم. اگر نمی دانیم آمدن‌مان بهر چه بود اما رفتن را خوب
قطعا یکی از کشدارترین و خسته کننده ترین تعطیلاتم بوداین چندروز . لعنتی اصلا قصد گذشتن نداره.
یه روزی مثل امروز صبح بیدار میشم دو تا قاشق حلیم بادمجون سرد تو یخچال رو واسه صبحونه میخورم , در نقش منشی خونه یه تلفن جواب میدم با مدت مکالمه 6 دقیقه و اندی ثانیه , بیرون میرم و واسه بیرون رفتن کلی دردسر دارم چون چادر ندارم  :/ چادر قرض میگیرم و به سختی حاضر میشم و تو حین فکر می کنم که چقدر من  چادر به هم نمیایم ! , میرم بیرون چند تا اشنا می بینم کمی توفیق ا
صدای بسته شدن زیپ چمدون آماده رفتن میاد ، بوی اسسسسترسسسسسسس استاد راهنما میاد با این حال من پاییزو میپرستم برگهای رنگارنگش و بارونای قشنگش ، تنهاترازتنهایاش ،همه ایناشو دوس دارم  رفتن که همه چیشم بدنیستالاااا، ازاینکه مریم و آرزو احتمالا این ماه میتونن بیان ب شهر خاطره ها سر بزنن خوشحالم حتما دلشون خیلی تنگ شده برا این شهر غریب ،  من که دیگه احساس تعلق دارم به این دیار  حیفففففف خاک برسر بیلیاقتاش جای دلتنگیم نیست تقریبا هیچ احساسی ند
 
   قسمت دوم       
                                       ملاکت
              تقدیم به عزیزانم لیلی گلزار و هوشنگ رئوف.
زمستان آن سال خیال رفتن نداشت . چنان جای پایش را قرص کرده بود که احساس می کردیم تا ابد  هیچوقت  بهاری و تابستانی از راه نخواهد رسید! ãäÈÚ

اینی ک همه کوچ کردن رفتن شدن تلگرامیتی و اینستاگرامیتی و تتلیتی حتی! و اینکه هدف تلگرام رفتن شده چک کردن عکس پروفایل فک و فامیل و صفحه پشت سرشون گذاشتن, یا هر ننه قمری ی کانال زده و ب زور میخاد مخاطباشو اد کنه کانالش یا هی زارت زارت سلفی بگیره و همین الان یهویی بازی دربیاره و لایک جمع کنه , یا اینکه صبونه و ناهار و شامشو شیر کنه و بشه سلبریتی تا مثلا بقیه بگن واو چه ادم با کلاسیه و چه لاکچری طور وارانه زیست میکنه رو من نمیتونم بفهمم و باهاش کنار
دعاي غریق در زمان غیبت
 
 
 سیّد بزرگوار علی بن طاووس نقل کرده که امام صادق فرمودند: به زودی شُبهه ای شما را فرا می گیرد، پس شما بدون راهنما و امامی هدایت کننده باقی خواهید ماند و نجات پیدا نمیکند مگر کسیکه بوسیله "دعاي غریق" خدا را بخواند:
یَا اللَّهُ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ، یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِكَ.
 
 عبدالله بن سنان هم گفت یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ والاَبصار ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِكَ. و عبارت (و الاب
...
با اینکه یک ساعت دیرتر از جاهای دیگر سرکارمان حاضر می شویم، اما باز هم میهمان ترافیکیم... ترافیک سنگینی بود...خیلی سنگین...آنقدر که حرکت ماشین ها به یک قدم برداشتن متوسط هم نمی رسید...همین طور که راننده با صبوری و بدون غرولند رانندگی می کرد و مسافرهای دیگر هم خواب بودند...دقیقا از جایی که ترافیک کمتر می شد رد شدیم و دیدم که مردی با جوراب سفید و کفش مشکی واکس زده شده روی زمین «آرام»  کنار یک تاکسی که کنار بزرگراه بود دراز کشیده بود و مسافرهای تاک
 قانون ١٥ دقیقه چیست؟
این قانون به قدرت تغییرات کوچک اشاره دارد.ساموئل اسمایلز، مولف کتاب اخلاق و اعتماد به نفس، بر این اعتقادست که تکرار کارهای کوچک نه تنها شخصيت انسان را میسازد بلکه شخصيت ملت ها را تعیین می کند.
١-اگر روزی ١٥ دقیقه را صرف خودسازی کنید در پایان یک سال، تغییر ایجاد شده در خویش را به خوبی احساس خواهید کرد.
٢-اگر روزی ١٥ دقیقه از کارهای بی اهمیت خویش بکاهید، ظرف چند سال موفقیت نصیبتان خواهد شد.
٣-اگر روزی ١٥ دقیقه را به فراگیری
 
 پیکر شهید حججی در حرم منور رضوی طواف داده شد.
به گزارش خبرگزاری تسنیم از مشهد مقدس، پیکر شهید محسن حججی دقایقی قبل وارد حرم منور رضوی(ع) شده و در حرم منور رضوی طواف داده شد.
در این مراسم خدام حرم منور رضوی نیز حضور داشتند و پیکر شهید حججی دور ضریح منور رضوی طواف داده شد.
دلنوشته شهید محسن حججی 
یا اله العالمین...
ببخش آن گناهانی را که از روی جهالت انجام داده‌ام.ببخش آن خطاهایی را که دیدی و حیا نکردم.خدایا، تو را به مُحرَم حسین علیه‌السلام م
 
     امروز وسط ترین روز تابستونه تابستونی که دیگه مثل قدیما ازش خاطره ندارم فقط میگذره...
    2هفته قبل مامان و خواهرم اومدن اینجا و همراه خاندان خاله رفتن شمال دوسه روز منم حوصله نداشتم برم! بعدم برگشتن و دو روز بعد رفتن ولایت..خواهرم میخواست بیاد اینجا دوباره که دماغشو عمل کنه! من هنوزم حکمت این عمل رو نفهمیدم
آخر هفته گذشته تصمیم گرفتم برم ولایت یکی دو روز بمونم که اینم با تعطیلی اجباری شنبه پایتخت مصادف شد و بلاخره بعد از 3 ماه رفتم وطن..خ

من گرچه سخت ولیکن بلدشدم از عادت ها خودم را دلم را بکنم .من آدم رفتن بی بهانه و ماندن با بهانه هستم ...من جمع کردن تکه ها را بلد شده ام ...تاوانش را با سپیدی موهایم پرداختم ...من هنوزتسلیم نشدم ...غرورم را با هیچ قیمتی نخواهم فروخت ...باور کن به سادگی !نسیم ãäÈÚ
قطعا یکی از کِشدارترین و خسته کننده ترین تعطیلاتم بوداین چندروز . لعنتی اصلا قصد گذشتن نداره.
یه روزی مثل امروز صبح بیدار میشم دو تا قاشق حلیم بادمجون سرد تو یخچال رو واسه صبحونه میخورم , در نقش منشی خونه یه تلفن جواب میدم با مدت مکالمه 6 دقیقه و اندی ثانیه , بیرون میرم و واسه بیرون رفتن کلی دردسر دارم چون چادر ندارم  :/ چادر قرض میگیرم و به سختی حاضر میشم و تو حین فکر می کنم که چقدر من. و چادر به هم نمیایم و  ! , میرم بیرون چند تا اشنا می بینم کمی تو
ی غمی دارم
ی حس تنهایی تو بلاگفا ...
آخه همه رفتن !!!
چه غمی داره دیدن وبلاگ دوستی که مدت ها بروز نشده ...
نکنه اهوازی با حال هم به اونا بپیونده ...
 
بریم تلگرام کانال بزنیم؟؟؟
لودفن اعلام حضور کنید و نظرتون رو بگین
ثانکیوووووووو
 
  ãäÈÚ
رفتن خوب است. گاهی. نبودن. نمایشِ نبودن. خوب است آدم جای خالی‌اش را نشان بدهد. به همسرش، معشوقش، رفیقش، خانواده‌اش، و حتی خودش. خوب است آدم به یاد بیاورد - و به دیگران یادآوری کند - که وقتی نبود، زندگی چگونه بود. خوب است آدم سکونِ متعفنِ مردابِ عادت را بر هم بزند. خرقِ عادت. سنگ بزرگی بیندازد وسط روزمرگی و خوابِ مرداب‌وارش را پاره کند. آدم‌ها - از جمله خودِ آدم - باید بدانند بودنش بهتر از نبودنش است. باید یادشان بیاید. گاهی با یک سفر. یا رفتنی کوت
عشقم سلام
دوست داشتم خاطرات تکمیلی تولدتو ثبت کنم..
مامانی یه شب که تو خواب بودی تو بغل بابا گذاشتمت..
یهو با ترس و اضطراب صدام زد..
گفت رایان جرا اینجوریه؟
خوابت عمیق بود پسری  
بغلت کردم حس کردم سبک شدی..
اینقدددد گریه کردم  
هرکاری کردیم بیدار نشدی ..
صورتتو شستم..
بردیمت دکتر و مشکلی نداشتی هزارماشالله
یه نگرانی الکی بود که فهمیدیم چقدر میخوایمت
...
اولین حمامت رو زندایی معصومه انجام داد که دوم خرداد بود
....
اولین مهمونی خونه بابای بابات رفتی
شعر زندگی از سهراب سپهری: 
شب آرامی بود  می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که
 
خوابم میاد
 
امروز رفتم کتابخونه و دیدم چقدر دلتنگ کتابخونه ام
توی شریعتی زیر درختای رقصان با باد قدم زدم
از جلوی کافه دوست داشتنی خودم رد شدم باز بود و من رو میخوند، دلم تنگ بود برای رفتن و استراحت و خوردن یه قهوه، اما نرفتم
جای من خالی بود
  ãäÈÚ
کیفم را جمع کرده ام تمام داشته هایم را چند دست لباس کهنه چندکتاب خسته از نخواندن های طولانی و اندکی عطر برای روزهایی که بوی مرگ میدهند ویک شناسنامه که نشان میدهد از کجا امده ام و چند صفحه ی خالیش که برای روز رفتن خالی مانده اند تا بنویسند که این کالا به مقصد رسید... ãäÈÚ
امروز در میدان امام حسین(ع) بدن بی سر و جان «محسن»، سربلند و زنده تر از همه جمعیت می درخشید. او به تشییع ما -من- آمده بود. ما برای رفتن او می گریستیم، اما محسن «بر کرانه ازلی و ابدی وجود نشسته بود و بر ما قبرستان نشینان عادات سخیف»* می نگریست. ما در حسرت رفتن همیشگی او سوگوار بودیم و او بر ماندن ما در این زندگی مصنوعی افسوس می خورد.
بازگشت پیکر مطهر محسن حججی و قیام مردم در تشییع این شهید مدافع حرم، محرم امسال را رنگ و بوی تازه ای بخشید. بازگشت حججی
 امروز رد شدیم از جلوی خونتون
هم موقع رفتن و هم برگشتن دیدم ماشینتو ک پارک بود 
نفس عمیق کشیدم از اینکه خونه ای... نمیدونم چرا انگاری خیالم راحت شده باشه
اونجا رفتنم هم واسه حالم خوب بود... چقدر ادماش صاف و ساده بودن
واسه من ک اینروزا از همه چی بدم اومده، خیلی لازم بود اینجا رفتن
درسته میتونستن ب جای این همه غذا، پولشو کمک کنن ب کسی
ولی... خب اینا دلخوشیه دیگه واسه ادما... عقایدِ ادما، دلخوشیشونه.... همونجوری ک عقاید من دلخوشیه واسه من
اینكه بقیه ب
چه کسی عشق را به پاییز وصل کرد؟
تو باور نکن رفیق...
اصلا تمام مزه پاییز به تنهایی ست،
دودستی بچسب تنهایی ات را...
قدم زدن و باران و دلتنگی را بگذار برای دیگران...
همین که بدانی قرار نیست،
با رفتن هیچ آدمی
از پاییز متنفر شوی...
لذتی ست که هیچ زوجی
تجربه اش نخواهد کرد.... ãäÈÚ

کتابایی که یه زمانی میمردم واسشون رفتن اون گوشه موشه های ذهنمو تقریبا فراموش شدن...
فیلمایی که دوست داشتم، ورزش که اگه ۲ روز انجام نمیدادم بدنم اِرور میداد، نقاشی... آبرنگم ، بومام... قلموهام.... 
احساس میکنم زندگیم پوچ شده و همه علایقم تو ذهنم دیگه فقط دارن خاک میخورن...
روحم خستس...  ãäÈÚ
سلام عشقولیا خوبید؟ من که نمیدونم خوبید یا خدایی نکرده بد ولی دعا میکنم همتون حال دلتون عالی و  تنتون سالم  باشه بازم اومدم که حرف بزنم براتون ببینم چقدر طرفدار دارهههههه  یا خدایی نکرده حوصلتونو سرمیبرهههه فردا اربعین و ما کربلا نرفتیم خیلی ها رفتن و ما مثل هرسال میگیم انشالا سال دیگه قسمتمون میشه  ولی تا الان که نشده کی میدونه حکمت رفتن و نرفتن آدما چی جز خود خدا  خیلی ها که میرن زن و بچشون  میذارن اینجا یا بالعکس  شوهرو بچه هاشونو  
روزی خواهد رسید که حسرت دیروز را بخوریدحسرت دیداری از الوند...دیداری از دماوند...از سبلان..از زردکوه ...از بینالود...از علم کوه...از اشتران کوه....کوهنوردان امتیاز ویژه ای دارند...لذت در اوج بودن...با طبیعت بودن...از خود فراتر رفتن..در خود فرو رفتن...با طبیعت و خلقت یکی شدن...لذت تنهایی که یک کوهنورد تجربه میکند بی همتاست....لذت باهم بودن در کوهنوردی لحظه ای فراموش ناشدنی است...
دوستانی که بی هیچ منتی نقدت میکنند...به بالا میبرندت...به پایین میکشندت...توازن
پاسپورت ها امروز به دستمون رسیدن، با یه صفحه جدید تنگشون. یه ویزای دیگه اضافه شده بود به صفحه پنجم این هویت نامه.  با تمام وجود "و نجیناه من الغم" رو درونم حس میکنم. کم انتظار نکشیدم برای دونه دونه این برچسبا. کم نفهمیدم نامجو رو وقتی میخوند "اینکه زاده ی آسیایی رو میگن چبر جغرافیایی!"، کم تپش قلبم بالا پایین نشد با هر بار دیدن "pending" و "your application is under process" ها. کم دست به یقه خدا نشدم بابت ایمیلای نیومده سفارت!
بلیط ها هم امروز گرفته شدند. بریتیش ایر
قبل از اجراها شروع میکنم به نگاه کردن فیلم دیوار چهارم
امروز تو اون دنیای خیالی که همیشه توش زندگی میکنم داشتم برای مساوات حرف میزدم وقتی به خیط خون رسیدم گفتم سهم من از اون یک سال و نیم یه با تشکر از بود که اونم کسی تو صورتم نگفت.هنوز از یاد آوریش میریزم پایین.من نمیفهمم بقیه ممکنه از چی ناراحت باشن؟اونا لااقل یه اجرا رفتن اما من چی؟قبلا هم گفتم وقتی "پس من چی؟" رو میتونم بگم به میزان خودخواهیم اضافه شده.من همیشه یه جایی آدمایی که دوستشون دار
اصلا حال خوبی ندارم ...
دلیلش کاملا مشخصه ولی راه علاجش دست من نیست ...
دلم میخواد بی هدف توی خیابون پرسه بزنم ...
انقدر که دیگه هیچ انرژی برام نمونه ...
نه برای راه رفتن ...
نه برای حرف زدن ...
نه برای نوشتن ...
نه برای فکر و خیال ...
و نه حتی برای نفس کشیدن ...  ãäÈÚ
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها