دوری به راه دور

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

اگر میدونستم انقد تلخی برام به ارمغان میارن...شامی که از عصری دورش بودم و زحمتشو کشیدم قبل اومدنشون سرخ میکردم میخوردم....که الان اینجوری از گشنگی بیحال و داغون و خسته و بی اعصاب و بی تحمل و مزخرف و نکبت و.......نمونم....
چرا روشون حساب میکشم!!!!
چرا یادم نمیره دوري و دوستی ...دوري و دوستی...دوري ودوستیییییییییییی.....
دلم میخواد داد بزنم و بگم مروارید تو هزارسالتم که بشه بازم یه دردایی تا عمق وجودت عین تیر سه شعبه رخنه کردن که هروقت هردم تو هرسنی که باش
من را وصل کرده اند به دلتنگی 
دست و پایم را هم بسته اند که هر لحظه قلبم از جایش جدا شود ...
و منتظر دیداری دوباره باشد ...
نه نمیشود 
یادت رفت حق چنین کاری را نداری ...
من را به ثانیه ها گره زدند که دوري را هر ثانیه هزار بار به صورتم بکوبند ...
دوري و درد و دلهره ...
دلتنگی و بودن و دور بودن ...
عشق عجب تفسیر عجیبی ست از دوست داشتنت 
وقتی دیوانه وار دوستت دارم ... ãäÈÚ
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آه من شعر شب جدایی
ماه من کی می شود در آیی
ابر بهاران، طاقت ندارم ، از دوري تو تا کی ببارم
با دیده تر، یکبار دیگر، بر زانوی غم سر می گذارم
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
باز  می پرسمت از مسئله ی دوري و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
آه من شعر شب جدایی
ماه من کی میشود درآیی
ابر بهارا

بخاطر دوري .بخاطر عشق .بخاطر زیبایی هایی که هنوزم  در خاطرم هست
هر چه کردی بامن 
هرچه دوري
هرچه فراق باشد
فراموش نمیشود . آن زیبایی ها
آن عشق .همه چیز نابود میشود ولی همه چیز در خاطر عاشق زنده میماند
ومن با این درد برایت میسرودم .شعر ومتن هایی که فقط خودکار ودلم از مفهوم آن پی میبردند
اکنون دلم انقدر سنگین نبودنت هست.آنقدر کیسه حرفهایم سنگین است.آنقدر بغض نگفته هایم فشار میدهد که جز فریاد نمیتوانم  اروم شوم
از تو ممنونم که به خاطرت شاعر شدم
از
رفتارهای قلدرآمیز را جدی بگیرید.
Make the bully behave serious.
مطمئن شوید که کودکتان از غیرقابل تحمل بودن رفتارهای نادرستش از سوی شما آگاهی پیدا کرده است.
در مقابل رفتارهای زورگویانه او محکم باشید و به آنچه می گویید عمل کنید.
محروم کردن او از برخی تفریحات به دلیل تکرار رفتارهای نادرست می تواند بسیار کارساز باشد. برای مثال اگر از طریق تلفن همراه مایه مزاحمت دیگران را فراهم کرده است، برای مدتی او را از داشتن تلفن همراه محروم کنید.
از روش هایی برای دورکردن
اصلی ترین دلیلی که آدما سعی می کنن از جدل و جر و بحث دوري کنند خود ماهیتش نیست . بلکه به نظر رو شدن شخصیت اصلی طرفین توی دعوا و جدل که باعث میشه آدما از درگیری و جدل با عزیزانشون و افرادی که براشون مهم هستند، دوري کنند  . 
وقتی توی جدل ها حرف هایی میزنی که خود واقعیت میشی و اون چیزی که تو وجودت هست ، چیزی که اذیتم میکنه حرفات و عقایدت نیست ، اینه که چطور نمیتونی این حرفا و افکارت رو کنترل کنی و دم دستی ترین دلایل رو برای خودت تبدیل به عقایدت میکنی
به کوری چشم همکاران محترم در اداره کوفتی، از بیست و ششم اسفند پارسال تا یازدهم فروردین امسال، در ویلای شخصیم در نوشهر، به امر مقدس خوردن و خوابیدن مشغول بودم. دوري از پایتخت و متعاقباً دوري از انواع نجاسات و کثافات، فرصتی برای خاموشی و فراموشی مهیا کرد. گیتار و شعر و ترانه، همدم همیشگی شبهای ساکت من بودند. البته سیخ و منقل و زغال خوب و رفیق بد هم لابلای ترانه بازی ها و غزل سازی ها در پیشبرد پروژه عیاشی فقیرانه ام خودنمایی میکرد. ما نیز فی المج
 
در خلوت شب بی سروسامان برودز غمِ دوري تو سرو خرامان برود
صادقانه دلِ من سوی تو پر زد که بمانتوکه آتش زدی او در پیِ درمان بِروَد
آنقدر در خَمِ زلفِ تو گرفتار شدم هر رقیب آمده درمهلکه حیران برود
حرفی از عشق مزن سنگدل آهسته برویعقوب از دوري تو در پیِ کنعان برود
مانده ام ماتِ نگاهت که چه آشوبی زدهمه غمهای جهان ریخت ز مژگان برود
دگر از زخم زبانهای تو سیر است دلمترسم از مرد بیابان زده ایمان برود
تو گذر کردی از این عشق بسلامت باشدیادِ آن وعده پنهان
روی تن شهر راه میروم. شهر از عابر خالی مانده. همه خوابند، من بیدارم و خیابان، و خیالهای شیرین بودنش. (یعنی حالا یادش هست در تقاطع این خیابان و آن بزرگراه بود که بوسیدمش و گفت بس نیست و دوباره بوسیدمش ودوباره گفت بس نیست و دوباره بوسیدمش و دوباره بوسیدمش و سیر نمی شدیم و داشتیم تصادف می کردیم؟) و بعد، متوجه می شوم چند دقیقه ای هست دارم به اسم کوچکش فکر میکنم. به اسم کوچک حالا دیگر ممنوعش. به این که چطور صدایش کنم که خوشش بیاید. به این فکر میکنم که
همین را می خواستی
تو هی بروی و
هی بروی
و هی رویت نشود که بیایی؟
همین را می خواستی؟
بگویی دیری،
بگویی دوري،
بگویی دیر شده است، دوري؟
هی چای سرد شود و هی کهنه،
باران دیر کند،
ناودان پیر شود،
ابر بمیرد،
حیاط بوی گند بگیرد؟
همین را می خواستی؟
کوچه خیابان شود،
خیابان خدا و
خدا بن بست؟
خانه پر شود
و خاک پر شود و باغ پرپر؟
همین را می خواستی؟
 
(افشین صالحی)
ãäÈÚ
 امروز از دل تنگی برای مادر و پدرم گریه کردم
روزی چندبار مامان و بابامو بغل میکردمو می بوسیدم
قربون جفت تون برم میمیرم براتون
من بچه ننه بابامم
دوست تون دارم یک دنیا
دلم براتون تنگ شده
چاره ای نیست جز تحمل این دوري
خدایا بهم صبر بده
امام مهربانم امام رضا(ع)
صبرم عطا کن ãäÈÚ
 
 
دوري ات تلخ تر از قهوه ی تلخ قجری
زندگی بی تو مساوی شده با دربه دری
 
بی تو دنیای من از جنس " کویر لوت " و ...
ای که سر سبز تر از خاطره ی" رامسری" 
 
"اصفهان" با همه ی جاذبه اش می داند
که تو برجسته ترین بارقه های هنری
 
ماه من!چشم تو" دریای " - پر ازخوشه ی -"  نور "
متجلی شده در شور صدای " قمری" 
 
رفتی و حال و هوای دل من ریخت به هم
اصلا از حال دلم هیچ نداری خبری 
 .
.
.
 
سهم تو غربت و دل تنگی و تنها بودن
" ای که از کوچه ی معشوقه ی  ما می گذری "
 
 امیر نقدی
 
 
هر جای این دنیا نشستی
حتی اگه چشماتو بستی
دستات اگه غرق گناهه
حتی اگه راهت اشتباهه
رویاتو دست هر کی سپردی
هر جا دلت ریخت هر جا نبردی
هر جا که باید باشی نموندی
حرف حسابو هر جا نخوندی
یه لحظه اون بالا رو نگاه کن قد یه آغوش دستاتو وا کن
هرچند دوري ، هرچند دیره ، بازم خدا دستاتو میگیره
هر کی که بودی هر کی که هستی
حتی اگه عهدی رو شکستی
رو بوم دنیا هر چی کشیدی
وقتی که باید وایستی بریدی
هر جا دلی رو باور نداشتی
هر جا کسی رو تنها گذاشتی
هر جا که حرفی ت
وبلاگ نویسی دنیای متفاوتی است.متفاوت از دنیای توئیت یا فیس بوک.اینجا می شود نوشت وبازخوانی کرد،درست مثل دنیای روزنامه نگاری!پس اصلا قابل قیاس بادنیای وایبر وتلگرام نیست.
پس از ماه ها دوري ازوبلاگ ام تصمیم گرفتم دوباره هحیایش کنم تا پلی باشد بین من وشما.ان شاالله ãäÈÚ

!

یکی از بدترین حس هایی ک تو زندگیم تجربه کردم...
دیدن اشک پدر و مادرمه ک تنها دلیلش دوري منه!
در ظاهر قضیه من هیچ کار بدی نکردم اما در باطن عذاب وجدان دیوونم کرده...
امیدوارم هیچوقت تجربه نکنید....
 
این دو سال اوووووج بی مصرف بودن من بود
ینی کل عمرم انقد بی مصرف نبودم
تنها چیزی ک عایدم شد این بود ک فهمیدم من خیلیییییی قوی ام،خیلی!
  ãäÈÚ

بوی لعنت شده ات روی تنم جا ماندهیا نه بر بوی تنت این بدنم جا مانده
عطر تو، چنگ من و عادت پرخاشگریاین سه چیز از تو و فارغ شدنم جا مانده
گرگ خونین دهنی بر سر انگشت خودمیوسفی در قفس پیرهنم جا مانده
غربتی داده به من محنت دوري که مپرسکنج آغوش تو گویی وطنم جا مانده
هی نگو بعد تو آن آدم سابق بشوممزه ی سیب لبت در دهنم جا مانده
ما شدن حادثه ای نیست که از یاد رودتو ندیدی که چه چیزی ز منم جا مانده
دود و خاکستر در باد و دم گرم شمایادگاری که از آتش زدنم جا ماند
نیامدی و نبودی به چهره غم دارم من آن شهم که شکستی وجام جم دارم چنان به شوق تومدهوش آن نگاه توام که یک نفس نکشیده دوباره دم دارمندیده ای که ز دوري چه می کشم یارازهجرمی کشیم من به دل تو کم دارمچو بینمت به تمام تنم تشنج عشق نشسته تیر زمژگان هدف دلم دارم کنون ز عشق پریشم و قلب بشکسته به دست خویش زابرو کمان خم دارمرها چو دل به نگارش دهد نمیشکندبه عشق اوست که بر صفحه این قلم دارم ãäÈÚ
تو را از فرسنگ ها فرسنگ دوري و نازیبایی دنیا، امروز بیشتر از هرروز دیگری دوست میداشتم.
از عمق صدات که دلت را نمایان کرد و از عمق آه هات و خنده هات...که عاشق شان شده بودم
عاشق خنده هات....
یک شب به آغوش م بیا
خروار خروار پناه دارم
بیا و برایم پناه بیاور
از عمق تنهایی هات ،پناه من باش...
  ãäÈÚ
حدیث منزلت
امیرالمومنین علیه السلام که در تمام نبردها در حضور پیامبر و پرچمدار آن حضرت بود، در نبرد تبوک به دستور پیامبر در مدینه ماند تا زمام امور را به دست بگیرد و مراقب باشد که دشمنان و منافقان در غیاب پیامبر توطئه نکنند زیرا منطقه تبوک با مدینه فاصله بسیار زیادی داشت و نخستین بار بود که پیامبر مدینه را به چنان مقصد دوري ترک می کرد.بر همین اساس، پیامبر به علی علیه السلام فرمود: تو سرپرست اهل بیت و خویشاوندان من و مهاجران هستی و جز من و تو
بی گناه پای دار رفت،نمیدانست بالای دار هم خواهد رفت !چاقو دسته خود را برید .محبت خارها را گل نکرد،همانگونه که دوري دوستی نیاورد،در و تخته هم اصلا با هم جور نبودند،بار کج هم چه خوب به منزل رسید،به دعای گربه کوره عجب بارانی آمد !تازه : کار از محکم کاری هم عیب کرد،ماه هم چه خوب پشت ابر پنهان ماند.و اتفاقا پول نیز خوشبختی آورد و ظلم ماندگار شد !انگار دوره ضرب المثل ها به پایان رسیده است.عجب دنیای عجیبی !!
آقا قسم به جان شما خوب می شومباور کن آخرش به خدا خوب می شومحتی اگر گناه خلایق کشم به دوشبا یک نگاه لطف شما خوب می شوماین روزها ز دست دل خویش شاکیمقدری تحملم بنما خوب می شوممن ننگ و عار حضرتتان تا به کی شومکی از دعای اهل بکا خوب می شومجمعی کبوتر حرم فاطمی شدندمن هم شبیه آن شهدا خوب می شومگر چه دلم ز دوري تان پر جراحت استدر چشمه سار ذکر و دعا خوب می شوممن بدترین غلام حقیر ولایتمای بهترین امام بیا خوب می شومبا این همه بدی به ظهور شما قسمبا یک نسیمِ
دوباره شروع شدن روزهای بد، روزهای بدون عشقم ولی این بار حسم میگه که زیاد طول نمیکشه این دوري....
فقط سوال برای من پیش اومده که من اگه جواب ندم میشم مغرور و از خودراضی ولی وقتی تو جواب نمیدی بازم من میشم مغرور و از خود راضی ؟؟؟
همیشه من بدم ؟؟؟
امروز 96/6/6 چقدر 6 داره تاریخ امروز  ãäÈÚ
برای آخرین بار، خدا کنه بباره
تو این شب کویری، یه قطره از ستاره
همیشه بودی و من، تو رو ندیدم انگار
بگو، بگو که هستی، برای آخرین بار
وقتی دوري، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی‌تو می‌ترسه تاریکه
چه لحظه‌ها که بی‌تو، یکی یکی گذشتن
عمرمو بردن اما، یه لحظه برنگشتن
تو چشم من نگاه کن، منو به گریه نسپار
حالا که با تو هستم، برای اولین بار
برای آخرین بار...
  ãäÈÚ
5 اصل ذیل از آداب و اخلاص اسلامی در هیئت های مذهبی لازم الاجرا می باشد . و چنانچه هر یک از این اصول مورد احمال قرار گیرد ضربه ای هولناک به اصل اخلاص و خدا محوری در هیئت وارد خواهد شد .
1-     پرهیز از رقابت گرائی منفی .
2-     زیر پا گذاشتن تکبر و خود برتر بینی .
3-     دوري از تزویر و ریا
4-     شهرت گریزی
5-     ترک رذائل اخلاقی همچون دروغ ، غیبت و تهمت . ãäÈÚ
عشق را با رنگ خون باید نوشت
پرده ای پر نقش در اوج جنون باید نوشت
عشق کار هر دل خاموش و بی مقدار نیست
سر به سر پیکار با نفس درون، باید نوشت
عشق آغاز و شروعِ انتهای لحظه هاست
اختیار مرگ و ترکِ فکرِ زیستن، باید نوشت
عشق پرواز وجود از قید و بندِ خواست هاست
بندگی درمحضر معشوق،با شوق فزون باید نوشت
عشق درد ناگوار زیستن بی روی یار خوب روست
یا گذشت لحظه ها چون سالها در دوري اش باید نوشت
عشق چون اعضای پیکر با حضور یار، کامل می شود
جسم بی سر، حال عاش
این دل بستن
این با تو بودن
این بی تو ماندن
گاه چنان بی تابم می کند
گاه چنان ویرانم می کند
که جز تو کسی را توان  آرام کردنش نیست
وقتی  کنار تو دلتنگ توام
باید می دانستی حال ساعتهای دور از تو
بی تو این ساعتها به سر نمی آیند
بی تو ثانیه ها ساعت می شوند
بی تو ساعتها سال می شوند
مرا توان تاب اینهمه دوري نیست
مرا توان تاب اینهمه فاصله نیست
 
  ãäÈÚ
این دل بستن
این با تو بودن
این بی تو ماندن
گاه چنان بی تابم می کند
گاه چنان ویرانم می کند
که جز تو کسی را توان  آرام کردنش نیست
وقتی کنار تو دلتنگ توام
باید می دانستی حال ساعتهای بی تو را
بی تو این ساعتها به سر نمی آیند
بی تو ثانیه ها ساعت می شوند
بی تو ساعتها سال می شوند
مرا توان تاب اینهمه دوري نیست
مرا توان تاب اینهمه فاصله نیست
 
  ãäÈÚ
می آیم تا شاید ببینم نشانی از غبارت
یا که بویی یا نسیم گیسوی غدارت
نمی دانم کی می آیی یا که نمی آیی
ولی امیدوارم به آن چشمان عیارت
کاش چشمت چشم می گفت به نیازم
که باشم تا به ابد درکنارت پرستارت
می آیم هر روز هرچند که هیچ ندانی
خواهم که بمانم وفادارت بی قرارت
دلم خوش است به این دوري جبارت
نمی یابم رهی تا لحظه ای کنم انکارت
می آیم تا شاید ببینم نشانی از یادگارت
تا بسازم تصویری از نادیده رخسارت
آه اگر روزی چشمم  افتد به چشمانت
چشمانت به چشمانم باز
سلام...
فقط اومدم چندتا چیز رو بگم و برم.
۱. این که احساس میکنم هنوز با خلوص و از ته قلبم نمی‌نویسم که برای ابدا با دیدن‌ کلمات‌ام برگردم به همون لحظه‌های وقت نوشتن. به همون درک... به همون درد...
۲. برای همین، دیگه نمیخوام از خودم بنویسم. پست‌های قبل‌ام رو هم، همه رو، موقت میزنم. مثل خیلی پست‌های دیگه‌ای که نادیده موندن اون پشت مُشتا... :)
۳. #عَشَقه اسم یه رمان ئه... به قلم مهرنوش صفایی. تصویر عشق و دوري... :)
۴. همین...
۵. خداحافظ. ãäÈÚ
اول مهر ماه است روزی که برای همه یادآور خاطرات شیرین مدرسه می باشد. امروز تنها عده اندکی از جمعیت کشور برای اولین بار وارد فضای تحصیل و مدرسه می شوند ولی دل بیشتر مردم کشور که سالها قبل فضای تحصیل را ترک گفته اند همراه آنان است. چقدر شیرین بود یاد اولین روز مدرسه، مدرسه ای که با اینکه در تهران بود ولی فضایی داشت که گویی در بهشت است (ساختمان سفید درون عکس)، در ضلع شرقی آن دره و رودخانه و باغ های کن بود و فضای شمالی آن کوه های زیبای البرز و از سمت غ
                                                        دانش آموزان عزیزم
                                             از من نپرسید چقدر دوستتان دارم
                                    اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور شما نیست
                                   به نگویید که چگونه زیستن بدون شما را تمرین کنم
                                         مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
                             
این چند روز خیلی بهم نزدیک شدیم 
فک کنم اشتباه کردیم
یعنی همون ایده دوري تو تا  زمان مشخص شدن همه چی بهتر بود 
تو برای اولین بار بهم گفتی عزیزم
پنج دیقه تمام زل زده بودم به اخرین چیزی که گفتی شامل همین عزیزم 
راستش میدونم اخرین چیزی که گفتی برای خوشحال کردن من بود ولی من از این نزدیکی ترسیدم ãäÈÚ
انقدر بی تو در این شهر خرابم که نگوانقدر دوري تو داده عذابم که نگو
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهایستمثل یک پیچک غمگین شده از رفتن توتا بیایی همه جا در تب و تابم که نگوفکر کردی بروی مثل تو آرام شوم؟به خدا کوره ی سوزان و مذابم که نگوناگهان دست به دامان خرافات شدمآنقدر دلخوش آن وقت جوابم که نگوخنده دارست ولی عشق کجا عقل کجاستدل پشیمان شده ی درس و کتابم که نگوبا تو انگار شب و روز خدا مال منستبی تو آنقدر تهی مثل حبابم که نگودوست دارم همه ی فاصله ه
ببین جان دل مشکلات روزگار زیاد است
فقط نوعش فرق میکند ولی برخوردهای زیادی
هم وجود دارد که مطمنم مال توفرق میکند.
دوست دارم وتاهروقت که دراین دنیا باشم
باتوخواهم ماند.گاهی اوقات چیزهایی را نمیتوان گفت 
نه به خاطراینکه احساس غریبی یا دوري کنم نه!!!بلکه
به خاطر روح لطیف توست که بازدلم بامنطق خود
زبانم را بند می اورد.تنها چیزی که میتوانم بگویم
این است که خدا قلب تورا میبیند و مطمنم اوراتنها نمیکند. ãäÈÚ
دیروز ظهر همسر رفت پایتخت پیش مادر وپدرش که سری بزنه ویه عروسی دارند شرکت کنه من خونه ام دیشب برا اولین بار توخونه خودمون تنهایی خوابیدم ..جای همسر واقعا خالی بود تو سالن راه اهن بغلش کردم روم نشد ببوسمش ولی گریه کردم خدایش دوري از همسر سخته
خداروشکر صبی به سلامت رسید خونه اشون وبهم خبرداد عصر باهاش حرف میزدم  اروم وبا ایما وشاره حرف میزد تماس تصویری داشتیم نمیخواست مادرش بفهه که با من با زنش داره حرف میزنه هنوز بنوعی ازمادرش میترسید دلم گر
 
امروز پر از حس خوبم. درست مثل دخترکی که توی عکسه. 
یجور حس آزادی،حس خوب، حس یکجا داشتنه خوشبختی...
امروز با کلی دلتنگی بیدار شدم. کلافه بودم. نگران بودم. حدودای ساعت 11 اومدم به وب سرزدم. دیدم پیام تایید نشده دارم.
باز کردن صفحه پیام ها همانا و یک لحظه از کار افتادن قلب هماناااااا....
اسم کامران رو که بالای پیاما دیدم یه لحظه انگار قلبم از کار ایستاد و وقتی با هیجان شروع به خوندن پیامش کردم قلبم چنان تو سینه میکوبید که انگار میخواست بزنه بیرون.
نم
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها