مادرم مرده آلبر کامو

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

بیگانه آلبر کامو
ترجمه خشایار دیهمی
امروز مامان مُرد. شاید هم دیروز. نمی‌دانم. تلگرامی از خانه‌ی سالمندان به دستم رسید: «مادر درگذشت. مراسم تدفین فردا. با احترام.» این چیزی را نمی‌رساند. شاید هم دیروز بوده است.خانه‌ی سالمندان در مارنگو است. در هشتاد کیلومتری الجزیره. اگر سوار اتوبوس ساعت دو بشوم عصر می‌رسم. این‌طوری در مُرده‌پایی حاضر خواهم بود و فردا شبش برمی‌گردم. از رئیسم دو روز مرخصی خواستم. با عذری که داشتم هیچ‌جور نمی‌توانست با د
زندگی همیشه بهم ثابت کرده که انسان به هر چیزی عادت میکنه، به هر چیزی
پس نگران نباش:)
 
*
باور كن كه چیزی‌ به نام رنج عظیم،
تأسف عظیمو یا خاطره‌ی‌ عظیم وجود ندارد!همه چیز فراموش می‌شود،حتی‌ یک عشق بزرگ...
آلبر کامو
**نه تیر نود و شیش- جمعه- ساعت 1:00 ãäÈÚ
چقدر آسان بود. ...درگذشت مادرم...فکر میکنم که هیچ گاه به دنیا نیامده بود... فقط مرده... در سکوت و آرامش و بدون هیچ دردی... واژه ها مقصر نیستند... آدم ها مقصرند برای بکار بردن آنها...دلشوره های مادرم در تنهایی و مرگش ...سکوتش.... دردش... همه و همه واژه هایی کوتاه اما دردناک برای من هستند... چقدر دیگر مانده... چقدر سکوت مانده... چقدر حرف مانده... تنهایی بزرگی در پیرامون آدم هاست...آنها که مادر ندارند...... ãäÈÚ
اعتراف میکنم با توجه به تمام اطلاعاتی که از کامو داشتم و به هیچ وجه نه خیلی وسیع بود و نه خیلی محدود ، هیچ فکر نمی کردم که بتونه اینقدر جذاب باشه . کتاب پرداخت بسیار خوبی داره و به سبکی نوشته شده که در عین حال که عقاید نویسنده رو به خوبی و وضوح توضیح میده و ارتباطاتش رو با مکتب اخلاق گرایی و انسان مداری ثابت میکنه ، احساس خوندن یک کتاب آموزشی رو به هیچ وجه به خواننده نمیده . توصیفات دقیق و بسیار موشکافانه ای که تو کتاب هستانسان رو هم به یاد ناتور
دیروز مادرم به همسر سابق زنگیدو دعوا کرد
مادرم دیوونه شده بود
گریه میکرد چرا دخترمو بدبخت کردی
چرا روز اول طلاقش ندادی
چرا با دو تا بچه راضی شدی طلاق بدی
بهت نفرین میکنم که بچه ات بکشه
اگه دخترم خوشبخت نشه نفرینت میکنم
مادرم انگار دیگه صبرش تموم شده
میبینه شوهر نکردم روانی شده
ولی این مادرم بود که تو این همه سال نذاشت جدا بشم
حالا میندازه گردن اون
از ازدواج میترسم
یه جورایی از مردا میترسم
قبلا هرگز نمیترسیدم
ولی انگار با اشنایی با بعضیا اعت

علاقه ی عجیبی به جمع آوری عکس مرده ها پیدا کرده ام. نگاهشان می کنم. ساعت ها شاید. تک به تک. از زوایای مختلف و در نورهای متفاوت و در حالت های متفاوت : شب ها. گاه و بی گاه. نیمه شب. صبح ها. قبل و بعد و در حین سیگار و به لحظه ای فکر میکنم که یک روزی شخص مرده جلوی دوربین بوده است و زنده بوده است و حالا لبخندش ماسیده. چشم هایش وق زده. زبانش لال شده. گوش هایش کر شده و رنگ رخسارش پریده و زمان برای او در آن لحظه از کار افتاده. ثبت شده. مرده. وگرنه ته همه ی عکس ها ا
 



عنوان: خطابه نوبل آلبر کامو

 زمان مطالعه : 1 ساعت و ربع


سخنران : آلبر کامو

 تاریخ مطالعه : 31 شهریور


مترجم : مصطفی رحیمی

 پیشنهاد مطالعه به دیگران ( 0 تا 10) : 9


 تعداد صفحات : 6
 


 
خلاصه سخنرانی: نویسندگان امروز، اگر سخن بگویند در معرض انتقاد قرار می گیرند و اگر خاموش بمانند، سرزنش می شوند. امروزه برخلاف گذشته، هنرمند چه بخواهد و چه نخواهد، وارد گود شده است زیرا ممتنع بودن ( یعنی انتخاب نکردن) هم خود نوعی انتخاب شده است. این وضع خوبی نیس
امبن کوچولوی من در حال ختنه شدن است.با شنیدن صدای گریه اش نتوانستم داخل مطب بمانم.بیرون آمدم و بی اختیار صورتم از اشک خیس شده. کاش من به جای پسرک کوچکم درد بکشم ولی او در راحتی باشد .پسرک عزیز و.نارنینم.
حساس مادرانه را خوب درک میکنم.حالا میتوانم درک کنم حال و حس و هوای مادرم را.مادرم که از 4 فرزندش دور است و با شنیدن کوچکترین ناراحتی آنها تا مدتها زجر میکشد. ãäÈÚ
بچه به خودى خود هیچ نیست ، پدر و مادر هستند كه او را نشان میدهند . با وجود  آنهاست كه حد خود را معین میكند و حدش در نظر مردم معین میشود . به وأسطه ى آنهاست كه احساس میكند به راستى درموردش قضاوت میشود ، آن هم قضاوتى كه نمى توان از آن استیناف خواست . اما مردم خوب یا بد خود آدم را میبینند و قضاوت میكنند و بسیار كمتر از روى خانواده ى آدم قضاوت مى كنند و حتى زمانى میرسد كه در باره ى خانواده هم از روى  بچه اى كه بزرگ شده قضاوت میكنند . 
"آلبر كامو /آدم اول "

منم ان شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب میماند
هرکه  تبلیغ کند خوبیه دلبندش را
مثل ان خواب ,بعید است ببیند دیگر
هرکه تعریف کند,خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
قلب من موقع اهدا به تو ,ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاااااید
بفرستند رفیقان,به تو این بندش را
(منم ان شیخ سیه روز که در اخر عمر
لای موهای تو گم کرده خ
برنامه گوگل مپ رو باز میکنم. خوب میدونم کجا رو باید نگاه کنم...تمام خطوطش رو دیگه ازبرم....دایم نگاه میکنم تا جایی که دیگه اشک نمیزاره...آنقدر این بخش از زمین برای من زیبا و مقدسه که هیچ گاه محو نخواهد... جایی که مادرم آرمیده... میدانم که حتی خاطراتش هم به همراه خودش تا ابد همراهم اند...چقدر دلم شکست ... چقدر.... ãäÈÚ
سیگار پشت سیگار
جسد من و جسد حیال
ما مرده ایم و هیچ کس باور نمی کند
چرا که روزی چند ساعت در اتاق ها قدیم می زنیم
گاه ری سه پایه بوم را می گذاریم از مردی هنرمند نقش می زنیم
که نمی شناسیمش
من و خیال مرده ایم
به مسعود گفتم
باورش نمی شود
چون اثیره نقس می کشد خیال نفس می کشد
جسد من و جسد خیال
سیگار پشت سیگار
چشم به انتظار باز شدن پنجره ای ....
  ãäÈÚ
یک سال گذشت که زهرا بینمون نیستمادرم نشسته بود گریه میکرد، بهش گفتم زهرا که معلول بود و از خونه بیرون نمی‌رفت، نه به کسی آزاری رسونده بود نه حقی از کسی گردنش بود، تا جایی هم که تونست نماز روزه رو به جا آورد، اگه اون دنیایی باشه و عدالتی در کار باشه مطمئن باش جاش خوبه، ناراحتی دخترت جای خوبی باشه؟ حق داری دلتنگش باشی ولی نباید ناراحت باشی.
یکم آروم شد، خدا کنه روش تاثیر بزاره، تو این یه سال پدر مادرم خیلی پیر شدن ãäÈÚ
کاش واقعا مرده شور ببرد حال های بد گذشته ها را با خود،  ببرد و غسل دهد شاید که مطهر شود از دلشکستگی ها و دفن کند و خاک شوند و باز گردند به زمین تا شاید دوباره پناه گرم جوانه ایی بشود از حال های خوب... 
اگر کسی رو دارین که اتفاقات یا آدم ها یا کارهایی تو زندگیش هست ک به خاطرشون جلوی دیگران کوچیک شده یا خوب نبود. دیگه وختی گذشت گذشته. هی تجدید خاطره نکنین ک دوباره غصه دار شه...  ãäÈÚ
سلام دوستان عزیزوگرامی  ، به همه شماعزیزان درگذشت یک انسان راتسلیت می گویم فارغ هرسمت یاشخصیتی که داشت تسلیت می گویم چون یک انسان بود،
اصلا نمی گویم هاشمی خوب بود یابد، ولی چراماملت مرده پرستیم
خدایاخودت هدایتمون کن به کجا می رویم
مامسلمانیم ????????
سربلندباشید یاعلی ãäÈÚ
وقتی از روی قبرها رد می شم، ب آدمایی فکر می کنم ک اون زیر دراز کشیده ن و چشماشونو برای همیشه بسته ن. ب آرامششون حسرت می خورم. با خودم فکر می کنم تو ذهن هر کدومشون چقدر حرفای نگفته بوده؟ کدوماشون عاشق بودن؟ کدوماشون حس می کردن خوشبختن؟
ب قبرای قدیمی ک می رسم یه حس افسردگی خاصی دارم... سنگی ک شصت هفتاد سال پیش روش نوشته ن: پدر. پدر اما امروز تنهاست... چون پسرش هم مرده.
همیشه فکر می کنم کسی ک تو دنیا ب عشقش نرسه، چشماش تو گور باز می مونه. از پشت خروارها
امروز یک روز دیگر برای من است ناخداگاه گوشی را بر می دارم و به دایی و زن دایی زنگ می زنم و حال شون می پرسم برای هر دو انها این رفتار من قابل هضم نیست اما در طول این 17 سال اگر امروز تماس می گیرم چون دلم خواسته و من اینطور تشخیص دادم ،اونور تلفن هردو انها باورشون نمی شه از فرط خوشحالی شنیدن صدام کاملا تعجب مانده اند اینسوی تلفن مادرم همینطور هاج واج مانده و با خود به فکر عمیق فرو رفته که ایا درست می بیند و می شنود این پسرم هست!!!? من زن دایی ام خیلی د
_عکس پسرخاله م رو به مادربزرگم (نوه خودش) نشون دادم و شروع کرد ب قربون صدقه رفتنش
برای من اما چندان جذاب نبود
 
_بچه های برادرم داشتن بازی میکردن
مادرم قربون صدقه شون میرفت
برای مادربزرگم اما چندان جذاب نبود
 
_دست مادرم بریده بود
مادربزرگم هول کرده بود و تند تند چیزایی میگفت
اما من اروم نشسته بودم
 
_برادرم میخواست کله گوسفند بشوره
مادرم بهش میگفت ک بره استراحت کنه و خودش میشوره
اما دستش زخم بود
سپردش ب مادربزرگم و اون با جون دل پذیرفت
 
مشاهد
چند روز پیش  با دوستام رفته بودم هیئت گردی رسیدیم یجا ایستگاه صلواتی بود مرده داش پارج تکون میداد منم فکر کردم شربته رفتم بگیرم،لیوان اولو پر کرد خوردم دیدم شیرین نیست...لیوان دومو خوردم دیدم باز شیرین نیست،یهو مرده با یه لبخند ملیح گفت شربت نمیدیم ملت تشنشون میشه،ما میخوایم عطش رفع شه :/ ترجیح دادم محو شم اخه آب نذری؟؟؟لااقل یکم شیکر قاطی کن دلمون نسوزه ناموسن ãäÈÚ
هر چقدر هم سعی میکنم ، نمیتونم بعضی آدمها رو درک کنم . بحث کی خوبه نیست . واقعا نمیفهممشون . چطور ممکنه یه نفر ، یکی دیگه رو، مثلا همسرش رو ، حتی اگه بهترین همسر دنیا باشه ؛ بیشتر از مثلا مادرش دوست داشته باشه و به مادرش یا پدرش ترجیح بده ؟ 
یا مثلا : فلان دوستم رو بیشتر از خواهرم دوست دارم .
یا : چون خانومم دوست نداره خونه ی پدر و مادرم نمیریم.
یا : شوهرم اجازه نمیده به مادرم اینا سر بزنم . 
یا : ....
من این ترتیب اولویت ها رو نمی فهمم . برای من همیشه نسب
دوتا مرده شور بودن هر جنازه‌ای میاوردن شکمشو وا‌ میکردن غذا هاشو میخوردن یه روز شکم یکیو واز می‌کنن توش ماکارونی‌ بود!
 
 مرده شوره به رفیقش میگه من نمیخوام تو بخور رفیقش میگه چرا توکه ماکارونی‌ خیلی‌ دوس داشتی!!؟میگه نمیخوام دیگه، رفیقشم همشو میخوره.بعد که تموم می‌شه میگه میدونی چرا نخوردم ؟ رفیقش میگه چرا؟ میگه چون توش مو بوداونم حالش به هم میخوره همه‌رو بالا میاره بعد اون یکی‌ شروع می‌کنه به خوردن، رفیقش میگه نخور کثافت مگه نمی‌‌
 
 
دانیشماقدان گوموش یاغسادا
 
سوسماقدان قیزیل یاغار
 
 
 
 
 
سوسماق بعضاً اوجالیق، بعضاً نزاکتدیر، اؤزللیکله ده سئودیکلرینی اینجیتمکدن قورخورسانسا، سوسماق او زامان ابدی اینجه‌لیک دیر.سوسماق دا دانیشماق جان اؤنملی اولور بعضاً. (نوری پاکدیل)دانیشماق یاخشیدیر، سوسماق داها یاخشیدیر. ایفراطا واراندا ایکیسی ده پیسدیر. ( ژان دو لا فونتن )سوسماق، اینسانی اله وئرمه‌ین صادیق بیر دوستدور. ( کنفوسیوس )
یا سوسماق، یا دا سوسقونلوقدان داها ده‌ی
 
"كله كدو گفت شرط مى بندم نمى توانى این قصه را بنویسى و وسط هاى قصه گریه ات نگیرد. من گفتم شرط مى بندم تو نمى توانى این قصه را بشنوى و آخرسر نخندى. من شرطم را باختم. مثل همیشه. كله كدو اما، شرطش را برد. مثل همیشه. براى خواهرانم"
•••عیدى خپل به من مى گوید: «كله كدو». آبجى منیژه مى گوید: «هم كله كدو هستى و هم گوش دراز». مى گوید: «تو خرى. یه خر گامبوى بوگندو.» مادرم مى گوید من خوشگل ترین بچه ى عالم هستم و تنها كله ام كمى بزرگ است. مادرم راست نمى گوید. مى
امروز وقتی جلوی در شرکت رسیدم و آگهی ترحیم واسه سالگرد پدر همکارم آقای یاری رو دیدم ته قلبم یه جوری شد .اینکه پارسال این موقع بابای منم هنوز زنده بود چندماه دیگه سالگرد اون میشه .وقتی اشرفی همکارم بغل دستی ام که تو یه اتاق هستیم بهم گفت که امروز یاری یه جوری شده بهش گفتم جمعه سالگرد باباشه . گفت که چقدر زود یه سال شد .منم با یه آهی از ته دل گفتم آره چندماه دیگه هم سالگرد فوت بابای من هستش.اشرفی خودش هم باباش سال 88 مرده دقیقا اول مهر 88.چه روزی بود
امروز وقتی جلوی در شرکت رسیدم و آگهی ترحیم واسه سالگرد پدر همکارم آقای یاری رو دیدم ته قلبم یه جوری شد .اینکه پارسال این موقع بابای منم هنوز زنده بود چندماه دیگه سالگرد اون میشه .وقتی اشرفی همکارم بغل دستی ام که تو یه اتاق هستیم بهم گفت که امروز یاری یه جوری شده بهش گفتم جمعه سالگرد باباشه . گفت که چقدر زود یه سال شد .منم با یه آهی از ته دل گفتم آره چندماه دیگه هم سالگرد فوت بابای من هستش.اشرفی خودش هم باباش سال 88 مرده دقیقا اول مهر 88.چه روزی بود
سنگ قبرم را بسازید ای عزیزان رفته اممرده یا زنده چه فرقی میکند من مرده ام
خاک گورم را ز اشک چشم یارم پر کنیدقطعه ای حافظ بخوانید گوشه چشمی تر کنید
چهره ی محزون یارم زرد و بی آرایش استاشکهایش را ببینید او خود آرامش است
بعد روز دفن من غم را ز دل بیرون کنیدجامه رنگین بپوشید ، دست افشانی کنید
جای من میخک بکارید گوشه ای از باغ رامیخک و سنبل بکارید گوشه ای از باغ را
چند روزی مهربان باشید با گلهای باغای فدای عطر میخک عطر سنبل های باغ
سومین روز وفاتم ر
 
خانواده ی پنج نفره ی مان یک پدر عینکی بدون مو دارد و سه دختر تمام و کمال که هر سه عکس های مشترکی از بچگی شان با پیراهن سفید و سبز  و صورتی کنار حوضهِ ابی و کوچک خانه ی پدری دارند. مادرم با روسری فیروزه رنگی با سال ها فاصله کنار هر سه ی مان ایستاده و همان لبخند معروف را زده، پدرم  توی تمام عکس ها مو دارد ، حالا هم دارد ولی نه به پرپشتی موهای توی قاب عکسی که مادرم صبح ها زیر چشمی نگاهش میکند...
خانواده ی ما پر از سر و صداست و برای همین واحد پایین همی
کتاب روان درمانی اگزیستانسیال هم راهنمایی برای درمانگران است و هم نوعی درمان به شمار می رود: هر کس که آن را بخواند، عمیقا تحت تاثیر قرار می گیرد و خردمند تر می شود انگار چندین ساعت به گفت و گو با کسی نشسته که عزمش را برای عبور از ژرف ترین مشکلات بشری جزم کرده است. داستایوفسکی، تولستوی، کافکا، سارتر، کامو و بسیاری دیگر با نویسنده هم آوا شده اند تا از دلواپسی های غایی بشر بگویند. مخاطبان اصلی کتاب، دانشجویان و روان درمانگران بالینی اند ولی به
عشق مرده. لا اقل برای من یکی. اگه کسی دوستت داشت و حاضر بود تااخرعمر باهات باشه یعنی باهات ازدواج کنه اون دوست داره ولی..تو زندگی من فقط یسری عقب افتاده میان سمتم که اخر سر میرن سمت هدفشون و من مجبورم تمومش کنم. و یا یکسری دیگه که ادعا میکنن میخوان باهام ازدواج کنن و دوباره اخر کار میشه همون.یه عقب افتاده دیگه که باز یکی دوسال پیش اومد گفت قصد ازدوج داری؟ با اینکه قیافش داغون بود ولی نمیدونم چرا گفتم اگه شرایط خوبی داشته باشه اره. و اونم گفت بیا

بخدا مرده پرستی دین نیست شیادینی بیش نیستند مردم از گمراهی دست بکشید
 
مادرم رو نگاه میکردم خنده هاشو تو اون روزای سیاه من یه دسمال خونی و خیسم وسط تخت، توی زایشگاه 
من یه دستمال چرک گل گلی ام! که یکی زیر پای بچه گذاشت هر چی میخورد تف میکرد بهم بچه ای که غذاشو دوست نداشت 
من یه دسمال آبی پررنگ توش پر از کارت و چند تا تیله همه ی زندگی یه بچه پشت یه مدرسه که تعطیله 
من یه دسمال سبز هستم که وسط اعتقاد و تردیده روش نوشته که: مِید این چاینا!! بوی عطرای مشهدی میده 
من یه دسمال با بوی وایتکسم زیر چن تا پتوی قایمکی ن
اصغر رفتشیش روز پیش دم اذونچکار کنم بدون اصغر، من بدون اصغر اصن لال میشم، مریض شدم، گلودرد، سردرد، سرگیجههمش میخندم و خودمو عادی جلوه میدم که پدر مادرم بیشتر غصه نخورنبیچاره مادرم، غصه زهرا کم بود غصه اصغرم اضافه شدچند ماه قبلش خودش فهمیده بود داره می‌میره، از حق خودش میگذشت میداد به من، میگفت هرچی تو مغازه کار کردی واسه خودت من هیچی نمیخواماصغر خیلی بی معرفتی، چرا تنهامون گذاشتی... چرا تسلیم شدی...
به کجا چنین شتابان؟گَوَن از نسیم پرسیددل
سلام
مدت زیادی نیومدم آره بد جور گرفتار بودم مادرم مریض بود پادرد شدید داره تقریبا راه دیگه نمیره خیلی کم
من باید به جات کارا بابام رو انجام بدم البته کار خاصی هم نیست هاااا وقتی صبحونه آماده کنم و لباساس رو بدم و در رو واسش باز کنم 
من هم کمردرد شدید که مشخص شد دیسک کمرخفیفه و پوکی استخوان شدید دارم
بعداز راهی کردن بابامیرم بیمارستان روزی نیم ساعت زیردستگاه میخوابم اسم دستگاه مگنوتراپی است
برای این که مادرم راحت باشه و اذیت نشه از شب قبل نه
بچه ها موجودات عجیبی هستند  . رفتارشان خلوص دارد. ساده می اندیشند و ساده عمل می كنند . نمی دانم چرا بزرگترها اصرار دارند توی كوره ی تربیت تفته شان كنند و بریزند توی قالب . كوره ی ادم شكل دهی راه بیندازند طبق تربیت روز ... 
من  تمام عمرم كله شق بودم كوره ام لهیب اتشش بیشتر بود . تا نرم تر و تفدیده تر شوم . تا خوب  روی سندان روز گار شكل بگیرم .
كلاس دوم ابتدایی بودم ...انوقتها چون مادرم فصل مدرسه وقت زیادی نداشت . لباسهای رمستانه مان میداد توی تابستان ب
علت مرگ پدرخوانده حمید صفت مشخص شد-----خبرگزاری تسنیم: پزشکی قانونی نظریه خود درباره «علت مرگ پدرخوانده حمید صفت» (خواننده رپر) را به سید سجاد منافی‌آذر؛ بازپرس این پرونده اعلام کرد.بنابر اعلام کارشناسان پزشکی قانونی علت مرگ پدرخوانده حمید صفت «خونریزی و آسیب مغزی در اثر اصابت جسم سخت به آهیانه راست متوفی» اعلام شده است.حمیدصفت خواننده‌ای است که 28 مرداد ماه سال جاری به‌اتهام قتل همسر مادرش بازداشت شد.وی در اظهارات اولیه با قبول درگیری و ر
دو سال بود که با این سرطان لعنتی می سوختم و می ساختم و هرروز و شب از درد به گرد خویش می پیچیدم.مغزم هشدار خطر میداد و میگفت:((که تا چند روز دیگر زمان ملاقاتم با عزراعیل فرا می رسد)).از اتاق بیرون رفتم و مادرم را در حال نماز خواندن دیدم.چه عاشقانه می ستایید  شک نداشتم و ندارم که این همه شکیبایی را در مقابل این همه سختی،معشوقش به او میداد.از یک بابت خیالم راحت است زیرا که دو سه روز بعد که میمیرم حداقل به یکی از ارزوهایم دست می یابم و این ارزو را به هم
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها